برهان

قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏ /البقرة ۱۱۱
دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۸:۰۷ ق.ظ

ارتداد، آزادی بیان، آزادی اندیشه؛ چرا اعدام مرتد؟!

نکتهٔ مهم: در نوشتن این مقاله از بخش ارتداد کتاب «سلسله مسائل جدید کلامی» تألیف حضرت‌ آیت‌الله العظمی سبحانی حفظه‌الله استفاده شده که از طریق ۴ پیوند زیر متن کامل این بخش از کتاب در دسترس است:

۱- کلیات در مورد ارتداد
۲- ماهیت ارتداد
۳- ارتداد و آزادی اندیشه
۴- ارتداد و آزادی بیان

ارتداد و آزادی اندیشه

آقا جان خود اسلام گفته تحقیق کن. خوب من هم تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم همین اسلامی که می‌گوید تحقیق کن دین باطل و مزخرفی است و احکامش چرند است و مسیحیت دین بهتری است. خوب چرا مرا اعدام می‌کنید!؟ من تحقیق کرده‌ام به این نتیجه رسیده‌ام.

این سوال با ادبیات و الفاظ مختلف بار‌ها و بار‌ها از سوی مخالفین و همچنین جاهلین نسبت به حکم ارتداد بیان می‌شود. البته اینکه گفتم جاهل خدای نکرده قصد توهین یا اهانت نداشتم. اما خوب حقیقتی است متأسفانه تلخ که برخی‌ها نسبت به حکم ارتداد و جزئیات آنجاهلند بهمین خاطر این سوال برایشان مطرح می‌شود.

در این پست می‌خواهیم مختصرا در مورد مرتد و شرایط آن صحبت کنیم و بگوئیم چرا در دین اسلام، مرتد را اعدام می‌کنند.

متأسفانه به دلیل بدفهمی خیل زیادی از مردم علی الخصوص قشر جوان ما از یک طرف و تبلیغات سوء دشمن از طرف دیگر، مردم علی الخصوص نسل جوان ما فکر می‌کنند به مجرد اینکه کسی گفت من خدا را قبول ندارم یا به مجرد اینکه کسی کوچک‌ترین شبهه‌ای در مورد اصول دین برایش ایجاد شد؛ او را اعدام می‌کنند. در حالی که این پندار غلطی است. حال با این مقدمه می‌رویم سراغ اصل مطلب.

در اصطلاحات دینی و فقهی مرتد به کسی گفته می‌شود که پس از اختیار اسلام، از اسلام برگردد. بر این اساس مرتد به دو قسم مرتد فطری و مرتد ملی تقسیم می‌شود.

مرتد فطری مرتدی است که حداقل از یکی از پدر یا مادر مسلمان بدنیا آمده باشد و پس از بلوغ از اسلام برگردد. اما مرتد ملی، مرتدی است که هیچ یک از پدر و مادرش موقع تولد او مسلمان نبوده‌اند و او پس از بلوغ خویش اسلام را اختیار کرده و حالا از اسلام برگشته است.

همچنین در فقه شیعه بین مرتد زن و مرد نیز در مجازات تفاوت قائل می‌شوند. یعنی زن مرتد چه ارتدادش فطری باشد چه ملی اصلا اعدام نمی‌شود بلکه اگر توبه کند؛ توبه‌اش پذیرفته می‌شود و اگر توبه نکند حبس می‌شود و در حبس به او سخت گرفته می‌شود که یا توبه کند و آزاد شود —یعنی در هر زمانی توبه کرد آزاد می‌شود— یا اینکه به‌‌ همان حال بمیرد. این هم از تخفیف‌هایی است که خدا نسبت به زنان قائل شده است.

اما در مورد مرد مرتد، اگر مرتد فطری باشد اعدام می‌شود. اما اگر ملی باشد ابتدا توبه داده می‌شود و اگر توبه نکرد اعدام می‌شود.

حال در این بحث چند سوال مهم و حیاتی خودنمایی می‌کند:

۱- آیا اگر کسی در زمینه وجود خدا یا وجود انبیاء (ع) یا وجود معاد یا یکی دیگر از اصول دینی شک و شبهه‌ای برایش بوجود آمد؛ او مرتد است و باید اعدام شود؟

۲- اصلا از این بالا‌تر فرضاً مسلمانی تحقیق کرد و مثلاً به این نتیجه رسید اسلام باطل است و مثلاً مسیحیت حق است؛ آیا این فرد مرتد است و باید اعدام شود و بر هر مسلمانی واجب است در اولین فرصت جان او را بستاند؟

۳- آیا اگر کسی فرضا به این نتیجه رسید که مسیحیت حق است و اسلام باطل، اما این عقیده خویش را تبلیغ نکرد و صرفا این عقیده برای خودش بود؛ آیا در این صورت نیز فرد مرتد است و واجب‌القتل یا خیر؟

۴- آیا هر فردی از مسلمین حق تشخیص ارتداد را دارد و بطور مثال بمجرد اینکه بنده تشخیص دادم فلان فرد مرتد شده؛ حق دارم او را اعدام کنم و حد الهی جاری سازم؟ یا خیر ارتداد را باید در دادگاه‌های صالحه و با بررسی دقیق تشخیص داد؟

سوالاتی از این دست سوالات مهم و حیاتی هستند که اگر به آن‌ها پاسخ صحیح و درخوری داده شود مشکل بحث ارتداد حل می‌شود.

حال می‌پردازیم به جواب این سوالات.

در مورد تحقیق در اصول دین باید گفت که تحقیق در اصول دین واجب شرعی است و اگر کسی اصول دین را کورکورانه و از روی تقلید آباء و اجدادی پذیرفت؛ این پذیرفتنش ارزش ندارد و خدا در قیامت از او خواهد پرسید که چرا تحقیق نکردی.

اگر شما رساله‌های مراجع را نیز باز کنید می‌بینید که اولین مسائل هر رساله‌ای در زمینه تحقیق در اصول دین است و اینکه اصول دین تقلیدی نیست.

اصولاً انسان جدای از دستور دین، به حکم عقل خویش می‌داند که باید تحقیق کند در مورد حق و حقیقت. یعنی عقل انسان به این مسأله حکم می‌کند که باید برود دنبال حق و حقیقت و اگر انسان به لحاظ عقلی و فکری مشکلی نداشته باشد همین که به یک سن ۷-۸ سالگی رسید سؤالات اساسی و مهمی بطور خودبه‌خود برای او بوجود می‌آید. سؤالاتی از قبیل اینکه من از کجا آمده‌ام؟خدا کیست؟ اینکه می‌گویند خدا ازلی ابدی است یعنی چه؟ بعد از مرگ چه خواهد شد و…. همه ما هم تجربه این را داشته‌ایم که این سوالات برایمان بوجود آمده است.

در اسلام نیز در آیات و روایات فروانی به مسأله تحقیق اشاره شده است.

حال بسیار بدیهی و طبیعی است که کسی که دارد تفکر می‌کند؛ تحقیق می‌کند سوال و شک و شبهه نیز برایش بوجود می‌آید. اصولاً فقط دو دسته از انسان‌ها هستند که هیچ سوالی ندارد: دسته اول معصومین (ع) و انبیاء (ع) و ائمه (ع) که علمشان کامل است و هیچ نقطه جهلی ندارند و دسته دوم دیوانگان و افرادی که اصلاً فکر نمی‌کنند و اصلاً تحقیق نمی‌کنند. وگرنه باقی افراد که اتفاقاً اکثریت افراد نیز هستند و بنده و شما هم جزء این دسته هستیم؛ قطعاً در هر موردی تفکر کنیم تحقیق کنیم سوالاتی برایمان به وجود می‌آید چون از طرفی داریم تفکر می‌کنیم؛ و از طرف دیگر علممان در آن زمینه کامل نیست.

خوب اصول دین نیز از این قاعده مستثنی نیست. هر کسی که در زمینه اصول دین و مسائل اعتقادی نیز تحقیق کند قطعاً سوال و شبهه برایش بوجود می‌آید. مگر آنکه طرف فرد فوق‌العاده نابغه‌ای باشد که با خواندن مطالب و تفکر روی آن‌ها هیچ سؤالی برایش بوجود نیاید یا اینکه خودش با تفکر به جواب سوالاتش برسد وگرنه باقی مردم سؤال برایشان به وجود می‌آید.

خوب آیا فردی که در یک زمینه اعتقادی حتی در مهم‌ترین و اساسی‌ترین مسأله یعنی توحید و خدا‌شناسی برایش سوال به وجود آمد حق پرسیدن ندارد؟ قطعا حق پرسیدن دارد.

شهید مطهری (ره) در این زمینه می‌فرمایند: «ما چون فقط قرآن خودمان را مطالعه مى‏کنیم و کتابهاى دیگر را مطالعه نمى‏کنیم، کمتر به ارزش این همه تکیه کردن قرآن به تفکر پى مى‏بریم. شما هیچ کتابى (نه مذهبى و نه غیر مذهبى) پیدا نمى‏کنید که تا این اندازه بشر را به تفکر سوق داده باشد؛ همواره مى‏گوید فکر کنید؛ در همه مسائل: تاریخ، خلقت، خدا، انبیاء و نبوت، معاد، تذکرات و تعلیمات انبیا و مسائل دیگر.

تفکر حتى عبادت شمرده مى‏شود. مکرر شنیده‏اید احادیث زیادى را که به این عبارت است: تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةً، تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سِتّینَ سَنَةً، تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبْعینَ سَنَةً. یک ساعت فکر کردن از یک سال عبادت کردن افضل است، از شصت سال عبادت کردن افضل است، از هفتاد سال عبادت کردن افضل است. این تغییر تعبیرات —همان طور که بسیارى از علما گفته‏اند— به واسطهٔ این است که نوع و موضوع تفکر‌ها فرق مى‏کند: یک تفکر است که انسان را به اندازه یک سال عبادت جلو مى‏برد، یک تفکر است که او را به اندازه شصت سال عبادت‏ جلو مى‏برد، یک تفکر است که او را به اندازه هفتاد سال عبادت جلو مى‏برد. در احادیث ما وارد شده است: کانَ اکْثَرُ عِبادَةِ ابى ذَرٍّ التَّفَکُّرَ اکثر عبادت ابى‏ذر فکر کردن بود. یعنى ابى‏ذرى که شما او را تالى سلمان مى‏شمارید و بلکه شاید بشود او را هم‌ردیف سلمان شمرد (یعنى تقریباً مى‏توان گفت بعد از معصومین، مردى نظیر این‌ها در درجه ایمان نیامده است) خیلى خدا را عبادت مى‏کرده است ولى بیشترین عبادت ابوذر فکر کردن بود.

گذشته از این‌ها، در اسلام اصلى است راجع به اصول دین که وجه امتیاز ما و هر مذهب دیگرى —مخصوصا مسیحیت— همین است. اسلام مى‏گوید اصول عقاید را جز از طریق تفکر و اجتهاد فکرى نمى‏پذیرم. یعنى جنابعالى باید موحد باشى، خدا‌شناس باشى؛ اما چرا خدا‌شناس باشم، به چه دلیل؟ مى‏گوید دلیلش را خودت باید بفهمى، این یک مسئله علمى است، یک مسئله فکرى و عقلى است. همین طور که به یک دانش‏آموز مى‏گویند این مسئله حساب را خودت باید بروى حل کنى، من حل کنم به دردت نمى‏خورد، آنوقت به دردت مى‏خورد که این مسئله را خودت حل کنى، اسلام صریح مى‏گوید: لا الهَ الَّا اللَّه یک مسئله است، این مسئله را تو باید با فکر خودت حل کنى؛ اینکه من به لا الهَ الَّا اللَّه اعتقاد داشته باشم و آن را درک کنم براى تو کافى نیست، خودت باید این مسئله را طرح کنى و خودت هم باید آن را حل کنى.

رکن دوم اسلام چیست؟ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّه. اسلام مى‏گوید این هم مسئله دیگرى است که باز تو باید مثل یک دانش‏آموز حلش کنى، یعنى فکر کنى و آن را حل نمایى. معاد چطور؟ معاد را هم تو باید مثل یک مسئله حل کنى، باید فکر کنى، باید معتقد باشى؛ و همچنین سایر مسائل. گو اینکه حل کردن این دو مسئله [یعنى توحید و نبوت‏] به حل سایر مسائل کمک مى‏کند ولى به هر حال از نظر اسلام اصول عقاید، اجتهادى است نه تقلیدى، یعنى هر کسى با فکر خودش باید آن را حل کند.

پس این ادلّ دلیل بر این است که از نظر اسلام نه تنها فکر کردن در اصول دین جایز و آزاد است یعنى مانعى ندارد، بلکه اصلاً فکر کردن در اصول دین در حدود معینى که لااقل بفهمى خدایى دارى و آن خدا یکى است، پیغمبرانى دارى، قرآن از جانب خدا نازل شده است، پیغمبر از جانب خداست، عقلًا بر تو واجب است؛ اگر فکر نکرده این‌ها را بگویى من از تو نمى‏پذیرم.

از همین جا تفاوت اسلام و مسیحیت بالخصوص و حتى سایر ادیان روشن مى‏شود. در مسیحیت، درست مطلب برعکس است؛ یعنى اصول دین مسیحى، ماوراى عقل و فکر شناخته شده است. اصطلاحى هم خودشان وضع کردند که «اینجا قلمرو ایمان است نه قلمرو عقل» یعنى براى ایمان یک منطقه قائل شدند و براى عقل و فکر منطقه دیگرى. گفتند: حساب عقل و فکر کردن یک حساب است، حساب ایمان و تسلیم شدن حساب دیگرى است؛ تو مى‏خواهى فکر کنى، در قلمرو ایمان حق فکر کردن ندارى، قلمرو ایمان فقط قلمرو تسلیم است، در اینجا حق فکر کردن نیست. ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ یکى اصول دین خودش را منطقه ممنوعه براى عقل و فکر اعلام مى‏کند و دیگرى نه تنها منطقه ممنوعه اعلام نمى‏کند، بلکه منطقه لازم‏الورود اعلام مى‏کند که عقل باید در این منطقه وارد شود، اگر وارد نشود من چیزى را نمى‏پذیرم. این، معنى آزادى تفکر است.

بنابراین اگر کسى واقعا در این مسائل فکر کند، آیا از نظر اسلام حق دارد؟

مسلّم حق دارد، بلکه لازم است فکر کند. آیا اگر کسى واقعاً به فکرش از نظر منطقى یک چیزى مى‏رسد در باب خدا، در باب قیامت، در باب نبوت، فکر مى‏کند و یک اشکال به ذهنش مى‏رسد، حق دارد این اشکال را به دیگران بگوید که براى من در این مسئله شبهه‏اى پیدا شده است، بیایید این شبهه را براى من حل کنید؟ البته آزاد است. اشکالش باید حل شود. سؤال کردن در مسائل اصول دین، امر واجب و لازمى است. از پیغمبر اکرم سؤال مى‏کردند، از على علیه السلام سؤال مى‏کردند، از سایر ائمه اطهار سؤال مى‏کردند، زیاد هم سؤال مى‏کردند و آن‌ها هم جواب مى‏دادند. این کتاب‌هاى احتجاجاتى که ما داریم (و غیر آن‌ها) نشان مى‏دهد در زمینه اصول دین در اسلام چقدر حق آزادى بیان و حق آزادى سؤال داده شده است. تا وقتى که انسان روحش روح تحقیق و کاوش است و انگیزه‏اش واقعاً تحقیق و کاوش و فکر کردن است، اسلام مى‏گوید بیا فکر کن، هر چه بیشتر فکر و سؤال کنى، هر چه بیشتر برایت شک پیدا شود، در ‌‌نهایت امر بیشتر به حقیقت مى‏رسى، بیشتر به واقعیت مى‏رسى.

این مسئله را ما مسئله فکر مى‏نامیم.» (مجموعه آثار ج۲۴ صص۷۱-۳۶۹)

همچنین این شک و شبهه‌ای که برای انسان پیدا می‌شود؛ گذرگاه خیلی خوب و عالی است. اما قرارگاه بسیار بدی است.

یعنی اگر این شکی که برای ما پیدا می‌شود؛ اگر برویم دنبال جواب خیلی خوب و عالی است. اما اگر این شک باقی ماند؛ آنوقت بد می‌شود.

باز استاد شهید در این زمینه می‌فرمایند: «البتّه این مطلب را باید توجّه داشت که مقصود این نیست که چون گرایش توحیدى یک گرایش فطرى و طبیعى است، آنگاه که در سطح تعقّلات علمى و فلسفى‏ طرح مى‏شود هیچ گونه سؤالى به وجود نمى‏آورد. خیر، مقصود این نیست. این مسأله مانند هر مسأله دیگر هر چند مورد تأیید یک غریزه فطرى باشد، آنگاه که در سطح تعقّل طرح مى‏شود، طبعاً سؤالات و اشکالات و شکوک و شبهاتى براى مبتدى به وجود مى‏آورد و راه حلهاى لذّت بخشى هم در‌‌ همان سطح دارد. علیهذا ما نمى‏خواهیم شکوک و شبهاتى که واقعاً براى افرادى پیش مى‏آید نادیده بگیریم و یا آن‌ها را ناشى از خبث طینت و سوء سریره آن‌ها بدانیم. خیر، چنین نیست. پیدایش شکوک و شبهات در این زمینه آنگاه که بشر مى‏خواهد همه مسائل مربوط به این موضوع را حل کند، یک امر طبیعى و عادى است و همین شکوک است که محرّک بشر به سوى تحقیق بیشتر است. و لهذا ما این نوع شکوک را که منجر به تحقیق بیشتر مى‏شود، مقدّس مى‏شماریم، زیرا مقدّمه وصول به یقین و ایمان و اطمینان است. شک آنگاه بد است که به صورت وسواس درآید و آدمى را به خود سرگرم کند، آنچنانکه مى‏بینیم بعضى افراد از اینکه مى‏توانند در مسائل تردید کنند لذّت مى‏برند و آخرین منزل سیر فکرى خود را تردید و دودلى مى‏دانند. این حالت، حالت بسیار خطرناکى است، برخلاف حالت اوّل که مقدّمه کمال است. لهذا مکرّر گفته‏ایم که شک، گذرگاه خوب و لازمى است امّا توقّفگاه و سرمنزل بدى.» (مجموعه آثار ج۱ صص۳-۴۷۲)

حال با این بحث بپردازیم به جواب سؤالی که در ابتدای پست بود. اگر بخواهیم سؤال را مقداری تخصصی‌تر و دقیق‌تر بنویسم می‌شود سؤال را این طور پرسید که دستگاه ادراکى انسان بى‌شباهت با دستگاه هاضمه او نیست. انسان به لحاظ بُعد نباتى خود، مواد غذایى را جمع آورى مى کند، طبخ و آماده مى نماید، مى‌خورد و مى‌آشامد و در اختیار دستگاه هاضمه قرار مى‌دهد.

در بُعد عقلانى نیز، انسان به تهیه و جمع آورى معلومات علمى مى‌پردازد، آن‌ها را به ترتیبى منطقى صورت مى‌دهد و به دستگاه هاضمه عقلى مى‌سپرد و در ‌‌نهایت نتیجه‌اى به دست مى‌آید که محصول تلاش عقلانى اوست.

همچنان که پس از بلعیدن و فرو بردن غذا و سپردن آن به دستگاه هاضمه، عمل هضم و جذب و توزیع موادّ غذایى به سراسر بدن در اختیار آدمى نیست; دستگاه ادراکى نیز حکمى مشابه با دستگاه هاضمه دارد و پس از مطالعه و تحقیق و جمع‌آورى اطلاعات و چینش آن‌ها، محصول علمى و نتیجه‌اى که به بار مى‌آید در اختیار آدمى نیست. چه بسا دستگاه تفکر ما به نتیجه اى برسد که دینداران را خوش نیاید و با آموزه هاى دینى سازگار نیفتد. آیا باید چنین فردى را به خاطر تلاش علمى‌اش سرزنش نمود و او را از اعتقاد به دسترنج علمى‌اش برحذر داشت؟ آنچه مى توان بدان سفارش نمود، مطالعه و تحقیق است، امّا حاصل آن غیر قابل پیش بینى و غیر قابل تکلیف است، لذا نمى توان کسى را به داشتن ایمان تکلیف نمود و از کافر شدن برحذر داشت. پس ایمان و کفر از دایرهٔ تکلیف خارج است، چرا که ایمان و کفر حاصل عمل غیر اختیارى تفکر است و عمل غیراختیارى را تکلیف کردن شایسته و سزا نیست. از این رو، داشتن هر عقیده اى را باید «حق» هر کس دانست و براى هر صاحب عقیده اى حق حیات قائل شد. سلب حیات کردن از کسى که به تحقیقى علمى دست یازیده است و به عقیده‌اى غیر از عقیده دینداران معتقد شده است، با روح تحقیق و تلاش علمى و نیز با مقتضاى دستگاه تفکر انسان در تعارض است.

در جواب به این اشکال باید گفت که با توجه به مطالبی که تاکنون مطرح شد؛ تردیدی باقی نمی‌ماند که در اسلام تحقیق و تفکر نه تنها جایز که بلکه واجب است. این را هم که در اشکال مطرح شده مطلب صحیحی است که نتیجه تحقیق اختیاری نیست. وقتی اطلاعات و مقدمات در اختیار قوه عاقله انسان قرار گرفت دیگر نتیجه‌ای که از این مقدمات گرفته می‌شود دست خود انسان نیست. اما در اینجا نیز چند نکته و سوال قابل توجه است:

۱. آیا راه تحقیق و پژوهش، قانونمند و روشمند است و براى پیمودن آن رعایت نکات ویژه اى لازم است یا خیر، پیمودن این راه بر خلاف راههاى زمینى داراى قواعدى خاص نیست و هر پژوهنده‌اى به هر نحو که بخواهد و براند، مى تواند به مقصد رسد؟

۲. آیا در راه تحقیق و پژوهش، تمام گامهایى که در این مسیر برداشته مى شود، از سر اضطرار و غیر اختیارى است یا خیر، تمام گامهاى خُرد و کلان در این مسیر اختیارى است، یا شکل سومى در کار است که برخى گام‌ها اختیارى و برخى دیگر اضطرارى و غیراختیارى است؟

۳. آیا دو راهى ایمان و ارتداد در پایان هر تحقیق دینى و در مسیر هر دین پژوهى قرار گرفته است، یا نه، این دو راهى در شاهراه اصول اساسى اسلام که‌‌ همان توحید و نبوت و معاد است قرار دارد؟

در پاسخ به سؤالات فوق، باید گفت که پیمودن راه هاى علمى و عقلانى، مانند هر راه دیگرى و بلکه مهم‌تر و اساسى‌تر از آن‌ها، داراى شرایط خاص و نکات ویژه اى است که غفلت از آن‌ها رهنورد را از مقصد خود دور مى دارد و نیز گرچه در برهه‌هایى از مسیر تحقیق زمام اختیار از کف مى رود و پیچ و خم جاده به سیر ما جهت مى دهد، امّا چنین نیست که ما یکسره خود را بى‌اختیار بشماریم و از قبل عذر هر گونه خطا و انحرافى را بپذیریم.

همچنین باید گفت دو راهى ارتداد و ایمان در هر مسئله ى دینى وجود ندارد و چنین نیست که در هر مسئله ى دینى، اعتقاد یافتن به چیزى خلاف عقاید دیگر دینداران، موجب ارتداد شود. بلکه مسئله ارتداد، تنها در حوزه ى اصول عقاید دینى که شیرازهٔ دین اسلام به آن‌ها وابسته است مطرح مى باشد، و انکار ضروریات دین از آنجا که به انکار اصول و اساس دین منتهى مى شود، موجب ارتداد مى گردد —به یاد داشتن این نکته ى مهم تا پایان بحث لازم است— و نیز صرف دست شستن از اصول دین، بدون آنکه به ابراز و اظهار برسد، موجب ارتداد نیست.

همچنین در بحث حقیقت و تحقیق باید گفت که ۳ مرحله دارد: جستجوی حقیقت، فهم حقیقت و پذیرش حقیقت.

در جستجوی حقیقت باید انسان بر اساس مسیر درست و صحیح و با بهره گیری از اصول صحیح تحقیق علمی استفاده کند. همچنین مواد اولیه تحقیق باید مواد درست و صحیحی باشد.

مثلاً انسان در طول تحقیق باید با متخصصین ارتباط داشته باشد. بله ممکن است کسی مثلاً کتاب دینی خویش در دبیرستان را بخواند یا برود از امام جماعت مسجد محله‌اش بپرسد و قانع نشود. اما این فردی که قانع نشده آیا رفته مثلا از کسی مثل حضرت آیت‌الله جوادی حفظه الله نیز بپرسد؟! رفته کتب تخصصی و عمیق و جدی بخواند؟! آیا کار دقیق و کامل انجام داده و قانع نشده یا نه هیچ کاری نکرده و می‌گوید قانع نشدم؟ مثلا یکی از علمای اهل تسنن نامه‌ای به علامه عسکری (ره) نوشت و گفت که تعداد بسیاری از جوانان شیعه سنی شده‌اند. که علامه (ره) در جواب به ایشان فرمودند: اولاً آیا این جوانی که سنی شده به علما مراجعه کرده و جواب کافی نشنیده؟! ثانیاً اگر شما یک عده جوان ما را می‌گوئید که سنی شده‌اند [جوانانی که عموما مطالعه کافی ندارند و به سبب ۴ تا شبهه ابتدائی سنی شده‌اند (این توضیح از خودم بود)] بنده تعداد زیادی از علما و محققین سنی را سراغ دارم که به لطف خدا و با خواندن کتب این حقیر شیعه شده‌اند.

اینجا نیز اینطور است. مثلاً آن کسی که می‌گوید من براهین اثبات خدا را دیدم اما قانع نشدم باید دید واقعاً چه مقدار برهان دیده؟! و از کجا دیده؟! آیا صرفا با خواندن کتاب دینی دبیرستانش گفته قانع نشدم یا مثلاً رفته کتاب «تبیین براهین اثبات وجود خدا» اثر آیت‌الله جوادی حفظه الله را نیز خوانده اما باز هم قانع نشده؟!

از اینجا جواب اشکالی که دستگاه ادراکی انسان را به قوه هاضمه تشبیه کرده بود روشن می‌شود. بله درست است که عمل دستگاه هاضمه دست خود انسان نیست. اما آن موادی که تحویل این دستگاه می‌شود دست خود انسان است. بله اگر انسان سم به دستگاه هاضمه تحویل داد یا مواد فاسد تحویل این دستگاه داد نتیجه عملکرد این دستگاه مریضی و احیاناً مرگ است. اما اگر مواد سالم باشد خوب نتیجه‌اش نیز سلامت بدن است.

اما خوب اینجا ممکن است این سوال پیش بیاید که فرضاً کسی تمام توانش را بکار برد در حد امکان هم از روش صحیح و اصولی استفاده کرد؛ اما باز هم به نتیجه صحیح و درست نرسید تکلیف چیست؟

در مورد چنین کسی که ‌‌نهایت تلاش علمى خود را بکار برده و روشمندانه و عالمانه طىّ طریق کرده امّا از رسیدن به هدف «قاصر» بوده است، چنین فردى گرچه در فضاى اندیشه خود «مرتد» شده و به لحاظ کلامى (علم کلام) مرتد محسوب مى‌شود، امّا عقوبت و مجازات مرتد شامل او نخواهد شد، نه عقوبت دنیوى که مجازات اعدام است و نه عقوبت اخروى که عذاب دوزخ است.

امّا عقوبت دنیوى نه؛ چون او به ابراز و اظهار عقیدهٔ خود نپرداخته است و فقط در فضاى اندیشهٔ خود مرتد شده است. چنین فردى به لحاظ فقهى مرتد شمرده نمى شود. چرا که قبلاً اظهار اسلام کرده و هنوز هم در ظاهر، اظهار انکار اسلام ننموده است. لذا این فرد در جامعهٔ مسلمین هنوز مسلمان خوانده مى‌شود گرچه در واقع دیگر مسلمان نیست.

امّا عقوبت اخروى شامل حال او نیست، چون تکلیف ما آدمیان سعى و تلاش علمى و عملى در حدّ امکان است و خداوند جهان تکلیفى بیش از تحمل علمى و عملى، بر کسى روا نمى دارد. (لا یکلّف اللّه نفساً إلاّ وسع‌ها).

بر همین اساس است که در فقه اسلامى، بین جاهل قاصر و مقصّر فرق گذاشته شده است. جاهل قاصر و مقصّر، هر دو در این نقطه مشترک‌اند که «باید بدانند و نمى دانند»، امّا یکى در حدّ امکان و طاقت خود تلاش کرده و ندانسته است، و دیگرى بى‌زحمت و بدون تلاش نمى‌داند. آنکه تلاش کرده و ندانسته و نرسیده است، قاصر است ولى مقصّر نیست، و چون مقصر نیست شایسته عقوبت نیست. امّا آنکه تلاش نکرده ندانسته و نرسیده، مقصّر و مجرم است و مستحق عقوبت به جرم کوتاهى و سستى است.

پژوهشگر مباحث عقیدتى و کلامى که به نتیجه‌اى خلاف واقع و ناصواب می‌رسد، نظیر فقیهى است که در مباحث فقهى و فروعات دینى پس از تحقیق و فحص کافى به فتوایى خلاف واقع و اشتباه نایل مى گردد. آیا چنین فقیهى مستحق عقوبت الهى است؟ هرگز! نه تنها فقیهى که با تمام توان خود تلاش کرده و به واقع نرسیده است مستحق مجازات نیست، بلکه حتّى شایسته دریافت اجر و پاداش الهى نیز هست.

این قاعده در فقه شیعه معروف است که: «للمصیب أجران وللمخطئ أجرٌ واحد»: یعنى پژوهنده اى که به صواب و واقعیت برسد دو اجر دریافت مى کند (اجر رسیدن به واقعیت و پاداش الهى) و پژوهنده اى که خطا کند، تنها یک اجر دریافت مى کند. (فقط پاداش الهى). از یاد نبریم که این پاداش، مخصوص خطاکارانى است که تمام تلاش خود را روشمندانه بکار بسته‌اند، امّا به دلایلى که خارج از اختیار آن‌ها بوده است به واقعیت و حقیقت نرسیده‌اند.

بر همین منوال مى توان گفت که پژوهنده ى کوشایى که در مباحث کلامى و عقیدتى تلاشى روشمندانه مصروف داشته امّا از درک حقیقت قاصر بوده است، نه تنها عقوبتى در انتظار او نیست، بلکه حتّى پاداش الهى را دریافت خواهد نمود. از یاد نبریم که پژوهندهٔ مورد نظر ما، روشمندانه پیرامون سه اصل اساسى توحید و نبوت و معاد به پژوهش پرداخته است و این اصول چندان مبرهن و مستدلّ‌اند که هر عالم تلاشگر و منصفى به وجود این اصول پى خواهد بود و به دلیل صداقت و انصاف او قطعاً توفیق الهى رفیق او خواهد گشت و به حقیقت خواهد رسید، چرا که: (والّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا وانّ اللّه لمع المحسنین)

ارتداد و آزادی بیان

حال به شبههٔ بعدی می‌پردازیم و آن اینکه چرا نباید به محقّقى که مدت‌ها در مسایل اساسى دین اندیشه ورزیده است، اجازه سخن گفتن داد؟ خواه محقّق مورد نظر بر وفق عقیدهٔ دینداران به نتیجه رسیده باشد و خواه ناموافق با عقاید آنان، باید نتیجهٔ تلاش علمى خود را بیان دارد تا دیگران از حاصل تلاش علمى او بهره برند و یا با ردّ و نقض آن به تکاپوى اندیشه‌ها و حرکت کاروان علم و اندیشه مدد رسانند. بنا نیست تنها موافقان دین مدار در سخن گفتن و ابراز اندیشه آزاد باشند که در این صورت دیالوگ علمى رخ نخواهد داد. خود گفتن و خود شنیدن و یا یک تنه به نزد قاضى رفتن، البته که براى صاحب صدا و مدّعى خرسند کننده است، امّا گرهى از معضلات علمى و دعواهاى حقوقى باز نخواهد کرد. باید مذاکرات علمى دو یا چند جانبه برگزار شود، تا هم گویندگان عقده هاى علمى خود را بگشایند و هم شنوندگان از این رهگذر کام یابند و بهترین سخن را دریابند و به کار گیرند. آن چنان که قرآن کریم «خردمندان» را توصیف نموده است:

(فَبَشِّر عِبادى الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَول فَیَتَّبِعُون أَحْسَنه أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّه وَأُولئکَ هُمْ أُولُوا الأَلْباب).

«پس بندگان مرا بشارت ده،‌‌ همان کسانى که سخنان را مى شنوند و از نیکو‌ترین آن‌ها پیروى مى کنند، آنان کسانى‌ هستند که خدا هدایتشان کرده و آن‌ها خردمندانند».

بنابراین، گرچه شنیدن نواى مخالف مرتد براى دیندارانى که سخت به عقاید دینى معتقدند، تلخ و ناگوار است، امّا براى کمک به پیشبرد کاروان علم و اندیشه باید این تلخى را به جان خرید و بر تحمل اندیشه هاى ناموافق شکیبا بود».

در مورد جواب به این شبهه نیز باید گفت که بله باید تمام نظریات و حرف‌ها گفته شود. باید بین صاحب نظرات با نظرات محتلف گفتمان صورت پذیرد. اما اصل بحث این است که این گفتمان باید در کجا صورت گیرد؟! آیا مجامع عمومی و روزنامه و تلوزیون و تریبون‌های عمومی جایی است که هر صاحب نظری بخواهد نظر خود را اظهار بکند یا اینکه نه جای مباحثات و گفتگوهای علمی در مجامع علمی است؟!

بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید الآن کسی بگوید من پزشکم و برای فلان مریضی دارویی جدید کشف کرده‌ام. خوب آیا در این حالت عقلای عالم و جامعهٔ پزشکی به او اجازه می‌دهند که ایشان صرف همین ادعایی که مطرح کرده به طبابت بپردازد و اینکه از داروی جدیدی که کشف کرده استفاده کند؟ واضح و بدیهی است که جواب این سوال خیر است. جامعه به چنین کسی اول می‌گوید اول تو که ادعای پزشکی داری اول مدرکت کو؟! به صرف ادعا که نمی‌شود. تو که ادعا داری پزشکی اول ثابت کن. مدرک پزشکیت را بیاور. ثانیاً این دارویی که جدیداً کشف کرده‌ای را از ابتدا حق نداری روی انسان‌ها امتحان کنی. اول برو در آزمایشگاه‌ها و زیر نظر دیگر پزشکان این دارویت را امتجان کن روی موش و…. سایر پزشکان نیز این داروی تو را ببیند. بعد از طی مراحل اگر داروی تو تأیید شد آن وقت حق داری در طبابت از این دارو استفاده کنی.

اینجا نیز همینطور است و بلکه قضیه حساس‌تر و مهم‌تر است. چون در مثال بحث، بحث جان انسان‌هاست؛ اما اینجا بحث روان و روح و عقیده انسان‌ها مطرح است و واضح است همان طور که هر دارویی را حق نداریم به بدن بدهیم هر عقیده‌ای نیز نباید در جامعه رواج پبدا کند و مطرح شود.

دلیل این امر نیز واضح است. چون که مردمی که سواد دینی ندارند مقدمات را ندارند توانایی تشخیص حق از باطل را ندارند. این هم باز توهین و اهانت به مردم نیست. نه واقعیتی است. همانطور که مثلاً یک طلبه توانایی تشخیص حق از باطل را در علم طب ندارد چون سوادش را ندارد؛ یک طبیب و بقال و قصاب و مهندس و… نیز توانایی تشخیص حق از باطل در اعتقادات و مسائل دینی را ندارند چون سوادش را ندارند.

حال از اینجا معنی آیه (فَبَشِّر عِبادى الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ القَول فَیَتَّبِعُونَ أَحسَنَه) روشن می‌شود. در واقع کسانى مشمول این بشارت الهى‌اند که با شنیدن سخنان متفاوت و مختلف، «بتوانند» در درجه ى نخست همه ى آن‌ها را «بفهمند» و در هاضمهٔ علمى خود هضم کنند. آنگاه با استفاده از «قدرت تشخیص» خود، سخنان درست را از نادرست و سره را از ناسره جدا کنند، و در گام سوم از سخنان درست و بر حق پیروى و تبعیت کنند. پس بین شنیدن اقوال متفاوت و پیروى از احسن اقوال سه مرحلهٔ «فهم کامل اقوال»، «داورى بین آن‌ها» و «تشخیص احسن اقوال» وجود دارد که هر کسى صلاحیت علمى پیمودن این مراحل سه گانه را ندارد. آن همه تجلیل و ستایش خداوند از این گروه و توصیف آنان به «اولو الالباب» و «هدایت یافتگان» (أُولئکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّه) و «بندگان خداوند» (عبادى) و در ‌‌نهایت مورد بشارت الهى واقع شدن آنان، به دلیل سختى راه و مجاهدت علمى طاقت فرسایى است که این عدّه متحمّل آن شده‌اند.

بنابراین، آیهٔ مذکور، تنها کسانى را شامل است که از صلاحیت علمى لازم براى بررسى اقوال و تشخیص بهترین آن‌ها برخوردارند. و بر اساس همین آیه، مى توان کسانى را که از صلاحیت علمى لازم برخوردار نیستند، از شنیدن اقوال متفاوت و متعارض برحذر داشت.

حکم ارتداد؛ ویژه عالمان لجوج

اکنون پس از این مطالب نکاتی را بیان می‌داریم:

۱. شأن نزول آیه ى ۷۲ سوره ى آل عمران، بیانگر این مطلب است که «دانشمندان و عالمان» اهل کتاب بودند که بر اساس طرحى از پیش تعیین شده به دنبال جوسازى و بدبین کردن تودهٔ مردم به اسلام بودند و سعى داشتند با عمل خود، مردم را از اسلام روى گردان کنند.

۲. تجربیات تاریخى از آن دوره به بعد نیز نشانگر آن است که بسیارى از کسانى که از اسلام روگردان شده و به آیین‌هاى دیگر پیوسته‌اند، از «دانشمندان» و افراد مؤثّر در فرهنگ جامعه بوده‌اند. افرادى مانند کسروى‌ها و سلمان رشدى‌ها هستند که با روگردانى خود از اسلام، باعث ایجاد موج در جامعه و به دنبال خود کشیدن افراد کم اطلاع از فرهنگ اسلام مى گردند.

۳. در بحث از ماهیت ارتداد نیز روشن شد که افرادى مرتد محسوب مى شوند که با «آگاهى کامل» اسلام آورده باشند و به هنگام ترک اسلام نیز با آگاهى کامل و بدون داشتن شبهه، تردید و سؤال علمى; از اسلام روى گردانند.

بر این اساس فردى که به صرف پیش آمدن سؤال و شبهه و بدون تحقیق کامل و آگاهى لازم به اسلام پشت مى‌کند، این فرد در واقع مرتد نیست و شرایط لازم براى ارتداد را واجد نمى‌باشد.

با توجه به نکات سه گانه مذکور، یعنى: شأن نزول آیه ى شریفه، تجربهٔ تاریخى و دقّت در ماهیّت ارتداد و شرایط مرتد، این نکته به خوبى واضح مى شود که غالب کسانى که مرتد واقعى محسوب مى شوند از «افراد آگاه و مؤثر» جامعه‌اند و بیان و بنان آن‌ها بر اذهان و افکار توده ى مردم تأثیرى مستقیم دارد. از این رو شارع مقدس با باز گذاشتن درهاى بحث و گفتگوى علمى از سویى، و ممنوعیت ابراز عقاید الحادى در بین توده ى مردم از سوى دیگر، هم باب گفتمان علمى را گشوده داشته و هم از ایجاد موج بى‌دینى و الحاد در جامعه پیشگیرى نموده است. علاوه بر اینکه هیچ انگیزهٔ علمى براى طرح عقاید الحادى و شبهات اساسى در مورد اصول و اساس دین، در بین توده ى مردم وجود ندارد و از این رهگذر نه سودى علمى عاید محقق مى گردد و نه هیچ بهره‌اى علمى عاید توده ى مردم. تنها اثر این کار، ایجاد تزلزل و تردید در زیربناى عقیدتى مردم مسلمان و برهم ریختن نظام فرهنگى، اجتماعى و سیاسى است که مبناى نظم اجتماعى جامعه ى اسلامى است. بر این اساس حق دهیم که در دفاع از حکم ارتداد، سخن از توطئه ى فرهنگى و تاراج سرمایه ى معنوى جامعه اسلامى شود. وقتى که جا براى بحث و تبادل نظر پیرامون عقاید الحادى وجود دارد، و طرح این عقاید خارج از مجامع علمى، باعث به هم ریختگى عقاید افراد و نظم عمومى جامعه اسلامى مى گردد، چرا با چنین افرادى که باعث اخلال در نظام فردى و اجتماعى جامعه اسلامى مى گردند برخورد نشود؟

برخورد علمى یا عملى؟

حال که برخورد با چنین افرادى پذیرفته و منطقى است این سؤال مطرح مى شود که با آنان چگونه برخورد شود؟ آیا برخوردى علمى یا برخوردى عملى و فیزیکى؟ آیا در برخورد با کسى که علناً و صراحتاً روگردانى خود را از اسلام اعلام مى کند؛ به توجیه علمى و پاسخگویى سؤالات او پرداخته شود، یا خیر، با تیغ تیز و برق شمشیر جوابش داده شود؟

پیش از این در ماهیّت ارتداد گفته شد که اگر مشکل کسى، مشکل علمى و داشتن سؤال و پرسش است، باید با «پاسخ علمى» به استقبال او رفت و با حوصله و متانت به گشودن گره هاى علمى او پرداخت. فرد مورد بحث نیز از این قاعده خارج نیست. کسى که علناً ابراز انکار و ارتداد مى کند، در درجهٔ نخست با او به بحث و گفتگو مى پردازیم و سعى در حل مشکلات علمى او مى کنیم. اگر این راه حل مؤثّر افتاد و او در مقابل استدلال سر تعظیم فرود آورد و از انکار خود دست برداشت، روشن مى شود که انکار او به دلیل انباشتگى سؤالات و تردید‌ها بوده است و در این صورت بر اساس قاعدهٔ فقهىِ «تدرءُ الحدود بالشبهات» (حدود الهى با وجود شبهه و تردید رفع مى شود) چنین فردى مرتد خوانده نمى شود و حد مرتد بر او جارى نمى گردد.

امّا اگر راه حل علمى در مورد چنین فردى مؤثر نیفتاد و او در مقابل استدلال و برهان سر برنتافت و سخنى مقبول و منطقى نیز در اثبات عقاید خود به میدان نیاورد و همچنان بر جحود و انکار خود و ابراز آن اصرار داشت، چاره اى جز برخورد عملى با او باقى نمى ماند، که حکیمان گفته‌اند: «آخر الدواء الکىّ» (آخرین دارو، داغ کردن است).

پاسخ سؤال، جواب است و پاسخ لجاجت، شدّت عمل. حلّ مشکل علمى راه حل علمى مى طلبد، و حل مشکل عملى، عملى در خور آن.

به عنوان آخرین بحث در این مطلب به پاسخ این سوال می‌پردازیم که مرجع تشخیص و تمییز «مشکل علمى و عملى» کیست؟ آیا براى این تشخیص مرجعى خاص وجود دارد که تنها سخن او مسموع ومقبول باشد و در مقام اجرا باید تنها به حکم آن مرجع عمل کرد یا خیر، هر مسلمانى که با چنین منکرى در جامعه برخورد کرد، مى تواند از باب «نهى از منکر» خود به انشاء حکم بپردازد و آن را اجرا کند؟ آیا اجراى حکم مرتد، تکلیف آحاد مسلمانان است یا فقط در صلاحیت شخص حقیقى یا حقوقى ویژه اى است؟ از زاویه اى دیگر؛ آیا هر کس به صرف اعلان و ابراز روگردانى از اسلام مرتد خوانده مى شود و طبیعتاً حکم ارتداد در مورد او به اجرا گزارده مى شود یا نه، علاوه بر اظهار ترک اسلام، وجود شرایط دیگرى براى مرتد خواندن کسى لازم است؟

در پاسخ باید گفت: اوّلاً هر کسى به محض اعلان و ابراز ترک اسلام مرتد خوانده نمى شود و مرجع تشخیص مرتد بودن یا نبودن چنین فردى، حاکم شرع یا محکمه ى قضایى صلاحیت دار است.

ثانیاً: نهى از منکر داراى مراتبى است که عبارتند از: ۱. انزجار قلبى ۲. نهى از منکر زبانى ۳. نهى از منکر در حد ضرب و جرح، ۴. نهى از منکر در حدّ قتل.

دو مرحله ى نخست نهى از منکر که انزجار قلبى و زبانى است، تکلیف تک تک مسلمانان است، امّا دو مرحلهٔ دیگر آن، وظیفهٔ حکومت اسلامى و مقامات قضایى و اجرایى است. دین مبین اسلام از آنجا که دینى صرفاً فردى و خانه نشین نیست، و به دنبال اصلاح جامعه و پیاده شدن در کلیهٔ سطوح اجتماعى است، برقرارى نظم و انضباط و وجود امنیت و آسایش را از ضروریات جامعه اسلامى مى داند. اگر هر فرد مسلمان در برخورد با منکرات، به اقدامى عملى دست زند و به ضرب و جرح یا قتل مرتکب منکر بپردازد، امنیت و آسایش از جامعه رخت برمى بندد و به جاى آن هرج و مرج و از هم گسیختگى حاکم مى شود. از این رو به منظور برقرارى نظم و امنیت از سویى، و برخورد با منکرات و اعمال ناپسند از سوى دیگر، تنها مقام صالح براى برخورد عملى با اعمال ناهنجار در جامعه اسلامى، دستگاه قضایى واجرایى حکومت اسلامى است.

با توجه به مطالب مذکور، در زمینه ى مورد بحث، حاکم شرع یا محکمه ى صلاحیت دار، دو وظیفه برعهده دارد:

۱. در مرحله ى نخست، تشخیص «شبهه ى علمى» یا «لجاجت عملى» و قضاوت در این مورد.

۲. در مرحله ى بعد و در صورتى که از مشکل علمى نداشتن فرد مورد نظر اطمینان یافت و او را مصرّ بر لجاجت و مخالفت عملى با نظام فرهنگى موجود در جامعه اسلامى دید، حکم ارتداد را در مورد او به اجرا مى گذارد.

بنابراین در هر دو مرحله ى تشخیص علمى ارتداد و اجراى حکم آن، تنها مقام صالح حاکم شرع است و هیچ فرد مسلمانى نمى تواند خود رأساً به تشخیص ارتداد و اجراى حکم آن مبادرت کند که در این صورت خود این فرد به جرم قتل عمد مورد مؤاخذه و مجازات قرار خواهد گرفت.

در این زمینه تذکّر سه نکته ضرورى است:

۱. حاکم شرع براى انجام دو مأموریت تشخیص علمى ارتداد و اجراى عملى حدّ آن مى تواند از کار‌شناسان علمى و مقامات اجرایى کمک بگیرد. عهده دارى این مسئولیت از جانب حاکم شرع، به معنى انجام مستقیم و مباشرتى مأموریت هاى مذکور نیست.

۲. در مواردى که بنا بر دلایل و شواهدى، تشخیص علمى ارتداد فرد چندان واضح و روشن است که حاکم شرع نیازى به برگزارى جلسات حضورى نمى بیند، مى تواند به صورت غیابى به انشاء حکم بپردازد و از آحاد مسلمانان بخواهد حکم مذکور را به اجرا گذارند. حکم تاریخى امام خمینی رحمه اللّه در مورد سلمان رشدى مرتد از جملهٔ همین موارد است یا حکم مراجع در مورد شاهین نجفی.

۳. اجراى حکم مرتد مانند اجراى هر حکم دیگرى، نیازمند وجود شرایط لازم و زمینهٔ مساعد در جامعه است. چه بسا اجراى حکمى در جامعه با عمل به حکمى دیگر در مقام عمل و اجرا تصادم و تزاحم کند. در این مواقع، حکمى که از اهمیت والا‌تر و بالاترى برخوردار است ترجیح مى یابد و جامهٔ عمل به تن مى‌پوشد. قاعدهٔ «تزاحم» در فقه ما و راه حل «تقدیم اهمّ بر مهمّ» بیانگر همین موارد است. بنابر همین قاعده، چنان که اجراى حکم مرتد موجب پیامدهاى منفى گردد که مصلحت مهم‌تر و پراهمیت‌ترى را در معرض خطر قرار دهد، بر حاکم شرع است که از اجراى حکم صرف نظر کند و چاره اى دیگر متناسب با شرایط موجود در جامعه بیندیشد. صرف تشریع حکم اعدام براى مرتد (پس از احراز شرایط لازم و کافى) به معنى اجراى بى قید و شرط آن نیست. این واقعیت ممتاز در پیکرهٔ دستگاه قانونگذارى و اجرایى اسلام وجود دارد که هم در مقام استنباط احکام از منابع اسلامى و هم در مقام اجراى احکام، مجتهد وحاکم شرع باید شرایط زمانى و مکانى را به خوبى لحاظ کنند تا بتوانند با انعطافى در خور و بایسته، حکم مورد نیاز جامعه را استنباط کرده و به اجرا گذارند.



نوشته شده توسط محمد
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

برهان

قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏ /البقرة ۱۱۱
بسم الله الرحمن الرحیم

در این وب‌نوشت سعی بر این داریم که شبهات موجود و رایجی که در مورد دین وجود دارد را بررسی، و پاسخ مناسبی برای آن‌ها پیدا کنیم.

مسلم است که پاسخ‌ها ممکن است ناقص بوده و یا قانع‌کننده نباشند و یا حتا ایرادی به نحوهٔ استدلال آن‌ها وارد باشد. در مورد هر یک از پاسخ‌ها اگر سؤال و یا شبههٔ جدیدی برای‌تان ایجاد شد، آن‌ها را در ذیل همان مطلب عنوان کنید.

در صورت تمایل به همکاری یا ارائهٔ پیشنهاد، با ما تماس بگیرید.
جهت طرح مسائل حدیثی-دینی-اعتقادی خود اعم از پرسش از صحت و سقم یک حدیث یا شبهات اعتقادی خویش از طریق تلگرام میتوانید با یوزرنیم m26011438@ در ارتباط باشید.

مشترک خوراک (فید) شوید

حمایت می‌کنیم

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۵ مهر ۹۶، ۰۳:۴۰ - محمد
    سلام

نکتهٔ مهم: در نوشتن این مقاله از بخش ارتداد کتاب «سلسله مسائل جدید کلامی» تألیف حضرت‌ آیت‌الله العظمی سبحانی حفظه‌الله استفاده شده که از طریق ۴ پیوند زیر متن کامل این بخش از کتاب در دسترس است:

۱- کلیات در مورد ارتداد
۲- ماهیت ارتداد
۳- ارتداد و آزادی اندیشه
۴- ارتداد و آزادی بیان

ارتداد و آزادی اندیشه

آقا جان خود اسلام گفته تحقیق کن. خوب من هم تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم همین اسلامی که می‌گوید تحقیق کن دین باطل و مزخرفی است و احکامش چرند است و مسیحیت دین بهتری است. خوب چرا مرا اعدام می‌کنید!؟ من تحقیق کرده‌ام به این نتیجه رسیده‌ام.

این سوال با ادبیات و الفاظ مختلف بار‌ها و بار‌ها از سوی مخالفین و همچنین جاهلین نسبت به حکم ارتداد بیان می‌شود. البته اینکه گفتم جاهل خدای نکرده قصد توهین یا اهانت نداشتم. اما خوب حقیقتی است متأسفانه تلخ که برخی‌ها نسبت به حکم ارتداد و جزئیات آنجاهلند بهمین خاطر این سوال برایشان مطرح می‌شود.

در این پست می‌خواهیم مختصرا در مورد مرتد و شرایط آن صحبت کنیم و بگوئیم چرا در دین اسلام، مرتد را اعدام می‌کنند.

متأسفانه به دلیل بدفهمی خیل زیادی از مردم علی الخصوص قشر جوان ما از یک طرف و تبلیغات سوء دشمن از طرف دیگر، مردم علی الخصوص نسل جوان ما فکر می‌کنند به مجرد اینکه کسی گفت من خدا را قبول ندارم یا به مجرد اینکه کسی کوچک‌ترین شبهه‌ای در مورد اصول دین برایش ایجاد شد؛ او را اعدام می‌کنند. در حالی که این پندار غلطی است. حال با این مقدمه می‌رویم سراغ اصل مطلب.

در اصطلاحات دینی و فقهی مرتد به کسی گفته می‌شود که پس از اختیار اسلام، از اسلام برگردد. بر این اساس مرتد به دو قسم مرتد فطری و مرتد ملی تقسیم می‌شود.

مرتد فطری مرتدی است که حداقل از یکی از پدر یا مادر مسلمان بدنیا آمده باشد و پس از بلوغ از اسلام برگردد. اما مرتد ملی، مرتدی است که هیچ یک از پدر و مادرش موقع تولد او مسلمان نبوده‌اند و او پس از بلوغ خویش اسلام را اختیار کرده و حالا از اسلام برگشته است.

همچنین در فقه شیعه بین مرتد زن و مرد نیز در مجازات تفاوت قائل می‌شوند. یعنی زن مرتد چه ارتدادش فطری باشد چه ملی اصلا اعدام نمی‌شود بلکه اگر توبه کند؛ توبه‌اش پذیرفته می‌شود و اگر توبه نکند حبس می‌شود و در حبس به او سخت گرفته می‌شود که یا توبه کند و آزاد شود —یعنی در هر زمانی توبه کرد آزاد می‌شود— یا اینکه به‌‌ همان حال بمیرد. این هم از تخفیف‌هایی است که خدا نسبت به زنان قائل شده است.

اما در مورد مرد مرتد، اگر مرتد فطری باشد اعدام می‌شود. اما اگر ملی باشد ابتدا توبه داده می‌شود و اگر توبه نکرد اعدام می‌شود.

حال در این بحث چند سوال مهم و حیاتی خودنمایی می‌کند:

۱- آیا اگر کسی در زمینه وجود خدا یا وجود انبیاء (ع) یا وجود معاد یا یکی دیگر از اصول دینی شک و شبهه‌ای برایش بوجود آمد؛ او مرتد است و باید اعدام شود؟

۲- اصلا از این بالا‌تر فرضاً مسلمانی تحقیق کرد و مثلاً به این نتیجه رسید اسلام باطل است و مثلاً مسیحیت حق است؛ آیا این فرد مرتد است و باید اعدام شود و بر هر مسلمانی واجب است در اولین فرصت جان او را بستاند؟

۳- آیا اگر کسی فرضا به این نتیجه رسید که مسیحیت حق است و اسلام باطل، اما این عقیده خویش را تبلیغ نکرد و صرفا این عقیده برای خودش بود؛ آیا در این صورت نیز فرد مرتد است و واجب‌القتل یا خیر؟

۴- آیا هر فردی از مسلمین حق تشخیص ارتداد را دارد و بطور مثال بمجرد اینکه بنده تشخیص دادم فلان فرد مرتد شده؛ حق دارم او را اعدام کنم و حد الهی جاری سازم؟ یا خیر ارتداد را باید در دادگاه‌های صالحه و با بررسی دقیق تشخیص داد؟

سوالاتی از این دست سوالات مهم و حیاتی هستند که اگر به آن‌ها پاسخ صحیح و درخوری داده شود مشکل بحث ارتداد حل می‌شود.

حال می‌پردازیم به جواب این سوالات.

در مورد تحقیق در اصول دین باید گفت که تحقیق در اصول دین واجب شرعی است و اگر کسی اصول دین را کورکورانه و از روی تقلید آباء و اجدادی پذیرفت؛ این پذیرفتنش ارزش ندارد و خدا در قیامت از او خواهد پرسید که چرا تحقیق نکردی.

اگر شما رساله‌های مراجع را نیز باز کنید می‌بینید که اولین مسائل هر رساله‌ای در زمینه تحقیق در اصول دین است و اینکه اصول دین تقلیدی نیست.

اصولاً انسان جدای از دستور دین، به حکم عقل خویش می‌داند که باید تحقیق کند در مورد حق و حقیقت. یعنی عقل انسان به این مسأله حکم می‌کند که باید برود دنبال حق و حقیقت و اگر انسان به لحاظ عقلی و فکری مشکلی نداشته باشد همین که به یک سن ۷-۸ سالگی رسید سؤالات اساسی و مهمی بطور خودبه‌خود برای او بوجود می‌آید. سؤالاتی از قبیل اینکه من از کجا آمده‌ام؟خدا کیست؟ اینکه می‌گویند خدا ازلی ابدی است یعنی چه؟ بعد از مرگ چه خواهد شد و…. همه ما هم تجربه این را داشته‌ایم که این سوالات برایمان بوجود آمده است.

در اسلام نیز در آیات و روایات فروانی به مسأله تحقیق اشاره شده است.

حال بسیار بدیهی و طبیعی است که کسی که دارد تفکر می‌کند؛ تحقیق می‌کند سوال و شک و شبهه نیز برایش بوجود می‌آید. اصولاً فقط دو دسته از انسان‌ها هستند که هیچ سوالی ندارد: دسته اول معصومین (ع) و انبیاء (ع) و ائمه (ع) که علمشان کامل است و هیچ نقطه جهلی ندارند و دسته دوم دیوانگان و افرادی که اصلاً فکر نمی‌کنند و اصلاً تحقیق نمی‌کنند. وگرنه باقی افراد که اتفاقاً اکثریت افراد نیز هستند و بنده و شما هم جزء این دسته هستیم؛ قطعاً در هر موردی تفکر کنیم تحقیق کنیم سوالاتی برایمان به وجود می‌آید چون از طرفی داریم تفکر می‌کنیم؛ و از طرف دیگر علممان در آن زمینه کامل نیست.

خوب اصول دین نیز از این قاعده مستثنی نیست. هر کسی که در زمینه اصول دین و مسائل اعتقادی نیز تحقیق کند قطعاً سوال و شبهه برایش بوجود می‌آید. مگر آنکه طرف فرد فوق‌العاده نابغه‌ای باشد که با خواندن مطالب و تفکر روی آن‌ها هیچ سؤالی برایش بوجود نیاید یا اینکه خودش با تفکر به جواب سوالاتش برسد وگرنه باقی مردم سؤال برایشان به وجود می‌آید.

خوب آیا فردی که در یک زمینه اعتقادی حتی در مهم‌ترین و اساسی‌ترین مسأله یعنی توحید و خدا‌شناسی برایش سوال به وجود آمد حق پرسیدن ندارد؟ قطعا حق پرسیدن دارد.

شهید مطهری (ره) در این زمینه می‌فرمایند: «ما چون فقط قرآن خودمان را مطالعه مى‏کنیم و کتابهاى دیگر را مطالعه نمى‏کنیم، کمتر به ارزش این همه تکیه کردن قرآن به تفکر پى مى‏بریم. شما هیچ کتابى (نه مذهبى و نه غیر مذهبى) پیدا نمى‏کنید که تا این اندازه بشر را به تفکر سوق داده باشد؛ همواره مى‏گوید فکر کنید؛ در همه مسائل: تاریخ، خلقت، خدا، انبیاء و نبوت، معاد، تذکرات و تعلیمات انبیا و مسائل دیگر.

تفکر حتى عبادت شمرده مى‏شود. مکرر شنیده‏اید احادیث زیادى را که به این عبارت است: تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةً، تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سِتّینَ سَنَةً، تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبْعینَ سَنَةً. یک ساعت فکر کردن از یک سال عبادت کردن افضل است، از شصت سال عبادت کردن افضل است، از هفتاد سال عبادت کردن افضل است. این تغییر تعبیرات —همان طور که بسیارى از علما گفته‏اند— به واسطهٔ این است که نوع و موضوع تفکر‌ها فرق مى‏کند: یک تفکر است که انسان را به اندازه یک سال عبادت جلو مى‏برد، یک تفکر است که او را به اندازه شصت سال عبادت‏ جلو مى‏برد، یک تفکر است که او را به اندازه هفتاد سال عبادت جلو مى‏برد. در احادیث ما وارد شده است: کانَ اکْثَرُ عِبادَةِ ابى ذَرٍّ التَّفَکُّرَ اکثر عبادت ابى‏ذر فکر کردن بود. یعنى ابى‏ذرى که شما او را تالى سلمان مى‏شمارید و بلکه شاید بشود او را هم‌ردیف سلمان شمرد (یعنى تقریباً مى‏توان گفت بعد از معصومین، مردى نظیر این‌ها در درجه ایمان نیامده است) خیلى خدا را عبادت مى‏کرده است ولى بیشترین عبادت ابوذر فکر کردن بود.

گذشته از این‌ها، در اسلام اصلى است راجع به اصول دین که وجه امتیاز ما و هر مذهب دیگرى —مخصوصا مسیحیت— همین است. اسلام مى‏گوید اصول عقاید را جز از طریق تفکر و اجتهاد فکرى نمى‏پذیرم. یعنى جنابعالى باید موحد باشى، خدا‌شناس باشى؛ اما چرا خدا‌شناس باشم، به چه دلیل؟ مى‏گوید دلیلش را خودت باید بفهمى، این یک مسئله علمى است، یک مسئله فکرى و عقلى است. همین طور که به یک دانش‏آموز مى‏گویند این مسئله حساب را خودت باید بروى حل کنى، من حل کنم به دردت نمى‏خورد، آنوقت به دردت مى‏خورد که این مسئله را خودت حل کنى، اسلام صریح مى‏گوید: لا الهَ الَّا اللَّه یک مسئله است، این مسئله را تو باید با فکر خودت حل کنى؛ اینکه من به لا الهَ الَّا اللَّه اعتقاد داشته باشم و آن را درک کنم براى تو کافى نیست، خودت باید این مسئله را طرح کنى و خودت هم باید آن را حل کنى.

رکن دوم اسلام چیست؟ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّه. اسلام مى‏گوید این هم مسئله دیگرى است که باز تو باید مثل یک دانش‏آموز حلش کنى، یعنى فکر کنى و آن را حل نمایى. معاد چطور؟ معاد را هم تو باید مثل یک مسئله حل کنى، باید فکر کنى، باید معتقد باشى؛ و همچنین سایر مسائل. گو اینکه حل کردن این دو مسئله [یعنى توحید و نبوت‏] به حل سایر مسائل کمک مى‏کند ولى به هر حال از نظر اسلام اصول عقاید، اجتهادى است نه تقلیدى، یعنى هر کسى با فکر خودش باید آن را حل کند.

پس این ادلّ دلیل بر این است که از نظر اسلام نه تنها فکر کردن در اصول دین جایز و آزاد است یعنى مانعى ندارد، بلکه اصلاً فکر کردن در اصول دین در حدود معینى که لااقل بفهمى خدایى دارى و آن خدا یکى است، پیغمبرانى دارى، قرآن از جانب خدا نازل شده است، پیغمبر از جانب خداست، عقلًا بر تو واجب است؛ اگر فکر نکرده این‌ها را بگویى من از تو نمى‏پذیرم.

از همین جا تفاوت اسلام و مسیحیت بالخصوص و حتى سایر ادیان روشن مى‏شود. در مسیحیت، درست مطلب برعکس است؛ یعنى اصول دین مسیحى، ماوراى عقل و فکر شناخته شده است. اصطلاحى هم خودشان وضع کردند که «اینجا قلمرو ایمان است نه قلمرو عقل» یعنى براى ایمان یک منطقه قائل شدند و براى عقل و فکر منطقه دیگرى. گفتند: حساب عقل و فکر کردن یک حساب است، حساب ایمان و تسلیم شدن حساب دیگرى است؛ تو مى‏خواهى فکر کنى، در قلمرو ایمان حق فکر کردن ندارى، قلمرو ایمان فقط قلمرو تسلیم است، در اینجا حق فکر کردن نیست. ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ یکى اصول دین خودش را منطقه ممنوعه براى عقل و فکر اعلام مى‏کند و دیگرى نه تنها منطقه ممنوعه اعلام نمى‏کند، بلکه منطقه لازم‏الورود اعلام مى‏کند که عقل باید در این منطقه وارد شود، اگر وارد نشود من چیزى را نمى‏پذیرم. این، معنى آزادى تفکر است.

بنابراین اگر کسى واقعا در این مسائل فکر کند، آیا از نظر اسلام حق دارد؟

مسلّم حق دارد، بلکه لازم است فکر کند. آیا اگر کسى واقعاً به فکرش از نظر منطقى یک چیزى مى‏رسد در باب خدا، در باب قیامت، در باب نبوت، فکر مى‏کند و یک اشکال به ذهنش مى‏رسد، حق دارد این اشکال را به دیگران بگوید که براى من در این مسئله شبهه‏اى پیدا شده است، بیایید این شبهه را براى من حل کنید؟ البته آزاد است. اشکالش باید حل شود. سؤال کردن در مسائل اصول دین، امر واجب و لازمى است. از پیغمبر اکرم سؤال مى‏کردند، از على علیه السلام سؤال مى‏کردند، از سایر ائمه اطهار سؤال مى‏کردند، زیاد هم سؤال مى‏کردند و آن‌ها هم جواب مى‏دادند. این کتاب‌هاى احتجاجاتى که ما داریم (و غیر آن‌ها) نشان مى‏دهد در زمینه اصول دین در اسلام چقدر حق آزادى بیان و حق آزادى سؤال داده شده است. تا وقتى که انسان روحش روح تحقیق و کاوش است و انگیزه‏اش واقعاً تحقیق و کاوش و فکر کردن است، اسلام مى‏گوید بیا فکر کن، هر چه بیشتر فکر و سؤال کنى، هر چه بیشتر برایت شک پیدا شود، در ‌‌نهایت امر بیشتر به حقیقت مى‏رسى، بیشتر به واقعیت مى‏رسى.

این مسئله را ما مسئله فکر مى‏نامیم.» (مجموعه آثار ج۲۴ صص۷۱-۳۶۹)

همچنین این شک و شبهه‌ای که برای انسان پیدا می‌شود؛ گذرگاه خیلی خوب و عالی است. اما قرارگاه بسیار بدی است.

یعنی اگر این شکی که برای ما پیدا می‌شود؛ اگر برویم دنبال جواب خیلی خوب و عالی است. اما اگر این شک باقی ماند؛ آنوقت بد می‌شود.

باز استاد شهید در این زمینه می‌فرمایند: «البتّه این مطلب را باید توجّه داشت که مقصود این نیست که چون گرایش توحیدى یک گرایش فطرى و طبیعى است، آنگاه که در سطح تعقّلات علمى و فلسفى‏ طرح مى‏شود هیچ گونه سؤالى به وجود نمى‏آورد. خیر، مقصود این نیست. این مسأله مانند هر مسأله دیگر هر چند مورد تأیید یک غریزه فطرى باشد، آنگاه که در سطح تعقّل طرح مى‏شود، طبعاً سؤالات و اشکالات و شکوک و شبهاتى براى مبتدى به وجود مى‏آورد و راه حلهاى لذّت بخشى هم در‌‌ همان سطح دارد. علیهذا ما نمى‏خواهیم شکوک و شبهاتى که واقعاً براى افرادى پیش مى‏آید نادیده بگیریم و یا آن‌ها را ناشى از خبث طینت و سوء سریره آن‌ها بدانیم. خیر، چنین نیست. پیدایش شکوک و شبهات در این زمینه آنگاه که بشر مى‏خواهد همه مسائل مربوط به این موضوع را حل کند، یک امر طبیعى و عادى است و همین شکوک است که محرّک بشر به سوى تحقیق بیشتر است. و لهذا ما این نوع شکوک را که منجر به تحقیق بیشتر مى‏شود، مقدّس مى‏شماریم، زیرا مقدّمه وصول به یقین و ایمان و اطمینان است. شک آنگاه بد است که به صورت وسواس درآید و آدمى را به خود سرگرم کند، آنچنانکه مى‏بینیم بعضى افراد از اینکه مى‏توانند در مسائل تردید کنند لذّت مى‏برند و آخرین منزل سیر فکرى خود را تردید و دودلى مى‏دانند. این حالت، حالت بسیار خطرناکى است، برخلاف حالت اوّل که مقدّمه کمال است. لهذا مکرّر گفته‏ایم که شک، گذرگاه خوب و لازمى است امّا توقّفگاه و سرمنزل بدى.» (مجموعه آثار ج۱ صص۳-۴۷۲)

حال با این بحث بپردازیم به جواب سؤالی که در ابتدای پست بود. اگر بخواهیم سؤال را مقداری تخصصی‌تر و دقیق‌تر بنویسم می‌شود سؤال را این طور پرسید که دستگاه ادراکى انسان بى‌شباهت با دستگاه هاضمه او نیست. انسان به لحاظ بُعد نباتى خود، مواد غذایى را جمع آورى مى کند، طبخ و آماده مى نماید، مى‌خورد و مى‌آشامد و در اختیار دستگاه هاضمه قرار مى‌دهد.

در بُعد عقلانى نیز، انسان به تهیه و جمع آورى معلومات علمى مى‌پردازد، آن‌ها را به ترتیبى منطقى صورت مى‌دهد و به دستگاه هاضمه عقلى مى‌سپرد و در ‌‌نهایت نتیجه‌اى به دست مى‌آید که محصول تلاش عقلانى اوست.

همچنان که پس از بلعیدن و فرو بردن غذا و سپردن آن به دستگاه هاضمه، عمل هضم و جذب و توزیع موادّ غذایى به سراسر بدن در اختیار آدمى نیست; دستگاه ادراکى نیز حکمى مشابه با دستگاه هاضمه دارد و پس از مطالعه و تحقیق و جمع‌آورى اطلاعات و چینش آن‌ها، محصول علمى و نتیجه‌اى که به بار مى‌آید در اختیار آدمى نیست. چه بسا دستگاه تفکر ما به نتیجه اى برسد که دینداران را خوش نیاید و با آموزه هاى دینى سازگار نیفتد. آیا باید چنین فردى را به خاطر تلاش علمى‌اش سرزنش نمود و او را از اعتقاد به دسترنج علمى‌اش برحذر داشت؟ آنچه مى توان بدان سفارش نمود، مطالعه و تحقیق است، امّا حاصل آن غیر قابل پیش بینى و غیر قابل تکلیف است، لذا نمى توان کسى را به داشتن ایمان تکلیف نمود و از کافر شدن برحذر داشت. پس ایمان و کفر از دایرهٔ تکلیف خارج است، چرا که ایمان و کفر حاصل عمل غیر اختیارى تفکر است و عمل غیراختیارى را تکلیف کردن شایسته و سزا نیست. از این رو، داشتن هر عقیده اى را باید «حق» هر کس دانست و براى هر صاحب عقیده اى حق حیات قائل شد. سلب حیات کردن از کسى که به تحقیقى علمى دست یازیده است و به عقیده‌اى غیر از عقیده دینداران معتقد شده است، با روح تحقیق و تلاش علمى و نیز با مقتضاى دستگاه تفکر انسان در تعارض است.

در جواب به این اشکال باید گفت که با توجه به مطالبی که تاکنون مطرح شد؛ تردیدی باقی نمی‌ماند که در اسلام تحقیق و تفکر نه تنها جایز که بلکه واجب است. این را هم که در اشکال مطرح شده مطلب صحیحی است که نتیجه تحقیق اختیاری نیست. وقتی اطلاعات و مقدمات در اختیار قوه عاقله انسان قرار گرفت دیگر نتیجه‌ای که از این مقدمات گرفته می‌شود دست خود انسان نیست. اما در اینجا نیز چند نکته و سوال قابل توجه است:

۱. آیا راه تحقیق و پژوهش، قانونمند و روشمند است و براى پیمودن آن رعایت نکات ویژه اى لازم است یا خیر، پیمودن این راه بر خلاف راههاى زمینى داراى قواعدى خاص نیست و هر پژوهنده‌اى به هر نحو که بخواهد و براند، مى تواند به مقصد رسد؟

۲. آیا در راه تحقیق و پژوهش، تمام گامهایى که در این مسیر برداشته مى شود، از سر اضطرار و غیر اختیارى است یا خیر، تمام گامهاى خُرد و کلان در این مسیر اختیارى است، یا شکل سومى در کار است که برخى گام‌ها اختیارى و برخى دیگر اضطرارى و غیراختیارى است؟

۳. آیا دو راهى ایمان و ارتداد در پایان هر تحقیق دینى و در مسیر هر دین پژوهى قرار گرفته است، یا نه، این دو راهى در شاهراه اصول اساسى اسلام که‌‌ همان توحید و نبوت و معاد است قرار دارد؟

در پاسخ به سؤالات فوق، باید گفت که پیمودن راه هاى علمى و عقلانى، مانند هر راه دیگرى و بلکه مهم‌تر و اساسى‌تر از آن‌ها، داراى شرایط خاص و نکات ویژه اى است که غفلت از آن‌ها رهنورد را از مقصد خود دور مى دارد و نیز گرچه در برهه‌هایى از مسیر تحقیق زمام اختیار از کف مى رود و پیچ و خم جاده به سیر ما جهت مى دهد، امّا چنین نیست که ما یکسره خود را بى‌اختیار بشماریم و از قبل عذر هر گونه خطا و انحرافى را بپذیریم.

همچنین باید گفت دو راهى ارتداد و ایمان در هر مسئله ى دینى وجود ندارد و چنین نیست که در هر مسئله ى دینى، اعتقاد یافتن به چیزى خلاف عقاید دیگر دینداران، موجب ارتداد شود. بلکه مسئله ارتداد، تنها در حوزه ى اصول عقاید دینى که شیرازهٔ دین اسلام به آن‌ها وابسته است مطرح مى باشد، و انکار ضروریات دین از آنجا که به انکار اصول و اساس دین منتهى مى شود، موجب ارتداد مى گردد —به یاد داشتن این نکته ى مهم تا پایان بحث لازم است— و نیز صرف دست شستن از اصول دین، بدون آنکه به ابراز و اظهار برسد، موجب ارتداد نیست.

همچنین در بحث حقیقت و تحقیق باید گفت که ۳ مرحله دارد: جستجوی حقیقت، فهم حقیقت و پذیرش حقیقت.

در جستجوی حقیقت باید انسان بر اساس مسیر درست و صحیح و با بهره گیری از اصول صحیح تحقیق علمی استفاده کند. همچنین مواد اولیه تحقیق باید مواد درست و صحیحی باشد.

مثلاً انسان در طول تحقیق باید با متخصصین ارتباط داشته باشد. بله ممکن است کسی مثلاً کتاب دینی خویش در دبیرستان را بخواند یا برود از امام جماعت مسجد محله‌اش بپرسد و قانع نشود. اما این فردی که قانع نشده آیا رفته مثلا از کسی مثل حضرت آیت‌الله جوادی حفظه الله نیز بپرسد؟! رفته کتب تخصصی و عمیق و جدی بخواند؟! آیا کار دقیق و کامل انجام داده و قانع نشده یا نه هیچ کاری نکرده و می‌گوید قانع نشدم؟ مثلا یکی از علمای اهل تسنن نامه‌ای به علامه عسکری (ره) نوشت و گفت که تعداد بسیاری از جوانان شیعه سنی شده‌اند. که علامه (ره) در جواب به ایشان فرمودند: اولاً آیا این جوانی که سنی شده به علما مراجعه کرده و جواب کافی نشنیده؟! ثانیاً اگر شما یک عده جوان ما را می‌گوئید که سنی شده‌اند [جوانانی که عموما مطالعه کافی ندارند و به سبب ۴ تا شبهه ابتدائی سنی شده‌اند (این توضیح از خودم بود)] بنده تعداد زیادی از علما و محققین سنی را سراغ دارم که به لطف خدا و با خواندن کتب این حقیر شیعه شده‌اند.

اینجا نیز اینطور است. مثلاً آن کسی که می‌گوید من براهین اثبات خدا را دیدم اما قانع نشدم باید دید واقعاً چه مقدار برهان دیده؟! و از کجا دیده؟! آیا صرفا با خواندن کتاب دینی دبیرستانش گفته قانع نشدم یا مثلاً رفته کتاب «تبیین براهین اثبات وجود خدا» اثر آیت‌الله جوادی حفظه الله را نیز خوانده اما باز هم قانع نشده؟!

از اینجا جواب اشکالی که دستگاه ادراکی انسان را به قوه هاضمه تشبیه کرده بود روشن می‌شود. بله درست است که عمل دستگاه هاضمه دست خود انسان نیست. اما آن موادی که تحویل این دستگاه می‌شود دست خود انسان است. بله اگر انسان سم به دستگاه هاضمه تحویل داد یا مواد فاسد تحویل این دستگاه داد نتیجه عملکرد این دستگاه مریضی و احیاناً مرگ است. اما اگر مواد سالم باشد خوب نتیجه‌اش نیز سلامت بدن است.

اما خوب اینجا ممکن است این سوال پیش بیاید که فرضاً کسی تمام توانش را بکار برد در حد امکان هم از روش صحیح و اصولی استفاده کرد؛ اما باز هم به نتیجه صحیح و درست نرسید تکلیف چیست؟

در مورد چنین کسی که ‌‌نهایت تلاش علمى خود را بکار برده و روشمندانه و عالمانه طىّ طریق کرده امّا از رسیدن به هدف «قاصر» بوده است، چنین فردى گرچه در فضاى اندیشه خود «مرتد» شده و به لحاظ کلامى (علم کلام) مرتد محسوب مى‌شود، امّا عقوبت و مجازات مرتد شامل او نخواهد شد، نه عقوبت دنیوى که مجازات اعدام است و نه عقوبت اخروى که عذاب دوزخ است.

امّا عقوبت دنیوى نه؛ چون او به ابراز و اظهار عقیدهٔ خود نپرداخته است و فقط در فضاى اندیشهٔ خود مرتد شده است. چنین فردى به لحاظ فقهى مرتد شمرده نمى شود. چرا که قبلاً اظهار اسلام کرده و هنوز هم در ظاهر، اظهار انکار اسلام ننموده است. لذا این فرد در جامعهٔ مسلمین هنوز مسلمان خوانده مى‌شود گرچه در واقع دیگر مسلمان نیست.

امّا عقوبت اخروى شامل حال او نیست، چون تکلیف ما آدمیان سعى و تلاش علمى و عملى در حدّ امکان است و خداوند جهان تکلیفى بیش از تحمل علمى و عملى، بر کسى روا نمى دارد. (لا یکلّف اللّه نفساً إلاّ وسع‌ها).

بر همین اساس است که در فقه اسلامى، بین جاهل قاصر و مقصّر فرق گذاشته شده است. جاهل قاصر و مقصّر، هر دو در این نقطه مشترک‌اند که «باید بدانند و نمى دانند»، امّا یکى در حدّ امکان و طاقت خود تلاش کرده و ندانسته است، و دیگرى بى‌زحمت و بدون تلاش نمى‌داند. آنکه تلاش کرده و ندانسته و نرسیده است، قاصر است ولى مقصّر نیست، و چون مقصر نیست شایسته عقوبت نیست. امّا آنکه تلاش نکرده ندانسته و نرسیده، مقصّر و مجرم است و مستحق عقوبت به جرم کوتاهى و سستى است.

پژوهشگر مباحث عقیدتى و کلامى که به نتیجه‌اى خلاف واقع و ناصواب می‌رسد، نظیر فقیهى است که در مباحث فقهى و فروعات دینى پس از تحقیق و فحص کافى به فتوایى خلاف واقع و اشتباه نایل مى گردد. آیا چنین فقیهى مستحق عقوبت الهى است؟ هرگز! نه تنها فقیهى که با تمام توان خود تلاش کرده و به واقع نرسیده است مستحق مجازات نیست، بلکه حتّى شایسته دریافت اجر و پاداش الهى نیز هست.

این قاعده در فقه شیعه معروف است که: «للمصیب أجران وللمخطئ أجرٌ واحد»: یعنى پژوهنده اى که به صواب و واقعیت برسد دو اجر دریافت مى کند (اجر رسیدن به واقعیت و پاداش الهى) و پژوهنده اى که خطا کند، تنها یک اجر دریافت مى کند. (فقط پاداش الهى). از یاد نبریم که این پاداش، مخصوص خطاکارانى است که تمام تلاش خود را روشمندانه بکار بسته‌اند، امّا به دلایلى که خارج از اختیار آن‌ها بوده است به واقعیت و حقیقت نرسیده‌اند.

بر همین منوال مى توان گفت که پژوهنده ى کوشایى که در مباحث کلامى و عقیدتى تلاشى روشمندانه مصروف داشته امّا از درک حقیقت قاصر بوده است، نه تنها عقوبتى در انتظار او نیست، بلکه حتّى پاداش الهى را دریافت خواهد نمود. از یاد نبریم که پژوهندهٔ مورد نظر ما، روشمندانه پیرامون سه اصل اساسى توحید و نبوت و معاد به پژوهش پرداخته است و این اصول چندان مبرهن و مستدلّ‌اند که هر عالم تلاشگر و منصفى به وجود این اصول پى خواهد بود و به دلیل صداقت و انصاف او قطعاً توفیق الهى رفیق او خواهد گشت و به حقیقت خواهد رسید، چرا که: (والّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا وانّ اللّه لمع المحسنین)

ارتداد و آزادی بیان

حال به شبههٔ بعدی می‌پردازیم و آن اینکه چرا نباید به محقّقى که مدت‌ها در مسایل اساسى دین اندیشه ورزیده است، اجازه سخن گفتن داد؟ خواه محقّق مورد نظر بر وفق عقیدهٔ دینداران به نتیجه رسیده باشد و خواه ناموافق با عقاید آنان، باید نتیجهٔ تلاش علمى خود را بیان دارد تا دیگران از حاصل تلاش علمى او بهره برند و یا با ردّ و نقض آن به تکاپوى اندیشه‌ها و حرکت کاروان علم و اندیشه مدد رسانند. بنا نیست تنها موافقان دین مدار در سخن گفتن و ابراز اندیشه آزاد باشند که در این صورت دیالوگ علمى رخ نخواهد داد. خود گفتن و خود شنیدن و یا یک تنه به نزد قاضى رفتن، البته که براى صاحب صدا و مدّعى خرسند کننده است، امّا گرهى از معضلات علمى و دعواهاى حقوقى باز نخواهد کرد. باید مذاکرات علمى دو یا چند جانبه برگزار شود، تا هم گویندگان عقده هاى علمى خود را بگشایند و هم شنوندگان از این رهگذر کام یابند و بهترین سخن را دریابند و به کار گیرند. آن چنان که قرآن کریم «خردمندان» را توصیف نموده است:

(فَبَشِّر عِبادى الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَول فَیَتَّبِعُون أَحْسَنه أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّه وَأُولئکَ هُمْ أُولُوا الأَلْباب).

«پس بندگان مرا بشارت ده،‌‌ همان کسانى که سخنان را مى شنوند و از نیکو‌ترین آن‌ها پیروى مى کنند، آنان کسانى‌ هستند که خدا هدایتشان کرده و آن‌ها خردمندانند».

بنابراین، گرچه شنیدن نواى مخالف مرتد براى دیندارانى که سخت به عقاید دینى معتقدند، تلخ و ناگوار است، امّا براى کمک به پیشبرد کاروان علم و اندیشه باید این تلخى را به جان خرید و بر تحمل اندیشه هاى ناموافق شکیبا بود».

در مورد جواب به این شبهه نیز باید گفت که بله باید تمام نظریات و حرف‌ها گفته شود. باید بین صاحب نظرات با نظرات محتلف گفتمان صورت پذیرد. اما اصل بحث این است که این گفتمان باید در کجا صورت گیرد؟! آیا مجامع عمومی و روزنامه و تلوزیون و تریبون‌های عمومی جایی است که هر صاحب نظری بخواهد نظر خود را اظهار بکند یا اینکه نه جای مباحثات و گفتگوهای علمی در مجامع علمی است؟!

بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید الآن کسی بگوید من پزشکم و برای فلان مریضی دارویی جدید کشف کرده‌ام. خوب آیا در این حالت عقلای عالم و جامعهٔ پزشکی به او اجازه می‌دهند که ایشان صرف همین ادعایی که مطرح کرده به طبابت بپردازد و اینکه از داروی جدیدی که کشف کرده استفاده کند؟ واضح و بدیهی است که جواب این سوال خیر است. جامعه به چنین کسی اول می‌گوید اول تو که ادعای پزشکی داری اول مدرکت کو؟! به صرف ادعا که نمی‌شود. تو که ادعا داری پزشکی اول ثابت کن. مدرک پزشکیت را بیاور. ثانیاً این دارویی که جدیداً کشف کرده‌ای را از ابتدا حق نداری روی انسان‌ها امتحان کنی. اول برو در آزمایشگاه‌ها و زیر نظر دیگر پزشکان این دارویت را امتجان کن روی موش و…. سایر پزشکان نیز این داروی تو را ببیند. بعد از طی مراحل اگر داروی تو تأیید شد آن وقت حق داری در طبابت از این دارو استفاده کنی.

اینجا نیز همینطور است و بلکه قضیه حساس‌تر و مهم‌تر است. چون در مثال بحث، بحث جان انسان‌هاست؛ اما اینجا بحث روان و روح و عقیده انسان‌ها مطرح است و واضح است همان طور که هر دارویی را حق نداریم به بدن بدهیم هر عقیده‌ای نیز نباید در جامعه رواج پبدا کند و مطرح شود.

دلیل این امر نیز واضح است. چون که مردمی که سواد دینی ندارند مقدمات را ندارند توانایی تشخیص حق از باطل را ندارند. این هم باز توهین و اهانت به مردم نیست. نه واقعیتی است. همانطور که مثلاً یک طلبه توانایی تشخیص حق از باطل را در علم طب ندارد چون سوادش را ندارد؛ یک طبیب و بقال و قصاب و مهندس و… نیز توانایی تشخیص حق از باطل در اعتقادات و مسائل دینی را ندارند چون سوادش را ندارند.

حال از اینجا معنی آیه (فَبَشِّر عِبادى الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ القَول فَیَتَّبِعُونَ أَحسَنَه) روشن می‌شود. در واقع کسانى مشمول این بشارت الهى‌اند که با شنیدن سخنان متفاوت و مختلف، «بتوانند» در درجه ى نخست همه ى آن‌ها را «بفهمند» و در هاضمهٔ علمى خود هضم کنند. آنگاه با استفاده از «قدرت تشخیص» خود، سخنان درست را از نادرست و سره را از ناسره جدا کنند، و در گام سوم از سخنان درست و بر حق پیروى و تبعیت کنند. پس بین شنیدن اقوال متفاوت و پیروى از احسن اقوال سه مرحلهٔ «فهم کامل اقوال»، «داورى بین آن‌ها» و «تشخیص احسن اقوال» وجود دارد که هر کسى صلاحیت علمى پیمودن این مراحل سه گانه را ندارد. آن همه تجلیل و ستایش خداوند از این گروه و توصیف آنان به «اولو الالباب» و «هدایت یافتگان» (أُولئکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّه) و «بندگان خداوند» (عبادى) و در ‌‌نهایت مورد بشارت الهى واقع شدن آنان، به دلیل سختى راه و مجاهدت علمى طاقت فرسایى است که این عدّه متحمّل آن شده‌اند.

بنابراین، آیهٔ مذکور، تنها کسانى را شامل است که از صلاحیت علمى لازم براى بررسى اقوال و تشخیص بهترین آن‌ها برخوردارند. و بر اساس همین آیه، مى توان کسانى را که از صلاحیت علمى لازم برخوردار نیستند، از شنیدن اقوال متفاوت و متعارض برحذر داشت.

حکم ارتداد؛ ویژه عالمان لجوج

اکنون پس از این مطالب نکاتی را بیان می‌داریم:

۱. شأن نزول آیه ى ۷۲ سوره ى آل عمران، بیانگر این مطلب است که «دانشمندان و عالمان» اهل کتاب بودند که بر اساس طرحى از پیش تعیین شده به دنبال جوسازى و بدبین کردن تودهٔ مردم به اسلام بودند و سعى داشتند با عمل خود، مردم را از اسلام روى گردان کنند.

۲. تجربیات تاریخى از آن دوره به بعد نیز نشانگر آن است که بسیارى از کسانى که از اسلام روگردان شده و به آیین‌هاى دیگر پیوسته‌اند، از «دانشمندان» و افراد مؤثّر در فرهنگ جامعه بوده‌اند. افرادى مانند کسروى‌ها و سلمان رشدى‌ها هستند که با روگردانى خود از اسلام، باعث ایجاد موج در جامعه و به دنبال خود کشیدن افراد کم اطلاع از فرهنگ اسلام مى گردند.

۳. در بحث از ماهیت ارتداد نیز روشن شد که افرادى مرتد محسوب مى شوند که با «آگاهى کامل» اسلام آورده باشند و به هنگام ترک اسلام نیز با آگاهى کامل و بدون داشتن شبهه، تردید و سؤال علمى; از اسلام روى گردانند.

بر این اساس فردى که به صرف پیش آمدن سؤال و شبهه و بدون تحقیق کامل و آگاهى لازم به اسلام پشت مى‌کند، این فرد در واقع مرتد نیست و شرایط لازم براى ارتداد را واجد نمى‌باشد.

با توجه به نکات سه گانه مذکور، یعنى: شأن نزول آیه ى شریفه، تجربهٔ تاریخى و دقّت در ماهیّت ارتداد و شرایط مرتد، این نکته به خوبى واضح مى شود که غالب کسانى که مرتد واقعى محسوب مى شوند از «افراد آگاه و مؤثر» جامعه‌اند و بیان و بنان آن‌ها بر اذهان و افکار توده ى مردم تأثیرى مستقیم دارد. از این رو شارع مقدس با باز گذاشتن درهاى بحث و گفتگوى علمى از سویى، و ممنوعیت ابراز عقاید الحادى در بین توده ى مردم از سوى دیگر، هم باب گفتمان علمى را گشوده داشته و هم از ایجاد موج بى‌دینى و الحاد در جامعه پیشگیرى نموده است. علاوه بر اینکه هیچ انگیزهٔ علمى براى طرح عقاید الحادى و شبهات اساسى در مورد اصول و اساس دین، در بین توده ى مردم وجود ندارد و از این رهگذر نه سودى علمى عاید محقق مى گردد و نه هیچ بهره‌اى علمى عاید توده ى مردم. تنها اثر این کار، ایجاد تزلزل و تردید در زیربناى عقیدتى مردم مسلمان و برهم ریختن نظام فرهنگى، اجتماعى و سیاسى است که مبناى نظم اجتماعى جامعه ى اسلامى است. بر این اساس حق دهیم که در دفاع از حکم ارتداد، سخن از توطئه ى فرهنگى و تاراج سرمایه ى معنوى جامعه اسلامى شود. وقتى که جا براى بحث و تبادل نظر پیرامون عقاید الحادى وجود دارد، و طرح این عقاید خارج از مجامع علمى، باعث به هم ریختگى عقاید افراد و نظم عمومى جامعه اسلامى مى گردد، چرا با چنین افرادى که باعث اخلال در نظام فردى و اجتماعى جامعه اسلامى مى گردند برخورد نشود؟

برخورد علمى یا عملى؟

حال که برخورد با چنین افرادى پذیرفته و منطقى است این سؤال مطرح مى شود که با آنان چگونه برخورد شود؟ آیا برخوردى علمى یا برخوردى عملى و فیزیکى؟ آیا در برخورد با کسى که علناً و صراحتاً روگردانى خود را از اسلام اعلام مى کند؛ به توجیه علمى و پاسخگویى سؤالات او پرداخته شود، یا خیر، با تیغ تیز و برق شمشیر جوابش داده شود؟

پیش از این در ماهیّت ارتداد گفته شد که اگر مشکل کسى، مشکل علمى و داشتن سؤال و پرسش است، باید با «پاسخ علمى» به استقبال او رفت و با حوصله و متانت به گشودن گره هاى علمى او پرداخت. فرد مورد بحث نیز از این قاعده خارج نیست. کسى که علناً ابراز انکار و ارتداد مى کند، در درجهٔ نخست با او به بحث و گفتگو مى پردازیم و سعى در حل مشکلات علمى او مى کنیم. اگر این راه حل مؤثّر افتاد و او در مقابل استدلال سر تعظیم فرود آورد و از انکار خود دست برداشت، روشن مى شود که انکار او به دلیل انباشتگى سؤالات و تردید‌ها بوده است و در این صورت بر اساس قاعدهٔ فقهىِ «تدرءُ الحدود بالشبهات» (حدود الهى با وجود شبهه و تردید رفع مى شود) چنین فردى مرتد خوانده نمى شود و حد مرتد بر او جارى نمى گردد.

امّا اگر راه حل علمى در مورد چنین فردى مؤثر نیفتاد و او در مقابل استدلال و برهان سر برنتافت و سخنى مقبول و منطقى نیز در اثبات عقاید خود به میدان نیاورد و همچنان بر جحود و انکار خود و ابراز آن اصرار داشت، چاره اى جز برخورد عملى با او باقى نمى ماند، که حکیمان گفته‌اند: «آخر الدواء الکىّ» (آخرین دارو، داغ کردن است).

پاسخ سؤال، جواب است و پاسخ لجاجت، شدّت عمل. حلّ مشکل علمى راه حل علمى مى طلبد، و حل مشکل عملى، عملى در خور آن.

به عنوان آخرین بحث در این مطلب به پاسخ این سوال می‌پردازیم که مرجع تشخیص و تمییز «مشکل علمى و عملى» کیست؟ آیا براى این تشخیص مرجعى خاص وجود دارد که تنها سخن او مسموع ومقبول باشد و در مقام اجرا باید تنها به حکم آن مرجع عمل کرد یا خیر، هر مسلمانى که با چنین منکرى در جامعه برخورد کرد، مى تواند از باب «نهى از منکر» خود به انشاء حکم بپردازد و آن را اجرا کند؟ آیا اجراى حکم مرتد، تکلیف آحاد مسلمانان است یا فقط در صلاحیت شخص حقیقى یا حقوقى ویژه اى است؟ از زاویه اى دیگر؛ آیا هر کس به صرف اعلان و ابراز روگردانى از اسلام مرتد خوانده مى شود و طبیعتاً حکم ارتداد در مورد او به اجرا گزارده مى شود یا نه، علاوه بر اظهار ترک اسلام، وجود شرایط دیگرى براى مرتد خواندن کسى لازم است؟

در پاسخ باید گفت: اوّلاً هر کسى به محض اعلان و ابراز ترک اسلام مرتد خوانده نمى شود و مرجع تشخیص مرتد بودن یا نبودن چنین فردى، حاکم شرع یا محکمه ى قضایى صلاحیت دار است.

ثانیاً: نهى از منکر داراى مراتبى است که عبارتند از: ۱. انزجار قلبى ۲. نهى از منکر زبانى ۳. نهى از منکر در حد ضرب و جرح، ۴. نهى از منکر در حدّ قتل.

دو مرحله ى نخست نهى از منکر که انزجار قلبى و زبانى است، تکلیف تک تک مسلمانان است، امّا دو مرحلهٔ دیگر آن، وظیفهٔ حکومت اسلامى و مقامات قضایى و اجرایى است. دین مبین اسلام از آنجا که دینى صرفاً فردى و خانه نشین نیست، و به دنبال اصلاح جامعه و پیاده شدن در کلیهٔ سطوح اجتماعى است، برقرارى نظم و انضباط و وجود امنیت و آسایش را از ضروریات جامعه اسلامى مى داند. اگر هر فرد مسلمان در برخورد با منکرات، به اقدامى عملى دست زند و به ضرب و جرح یا قتل مرتکب منکر بپردازد، امنیت و آسایش از جامعه رخت برمى بندد و به جاى آن هرج و مرج و از هم گسیختگى حاکم مى شود. از این رو به منظور برقرارى نظم و امنیت از سویى، و برخورد با منکرات و اعمال ناپسند از سوى دیگر، تنها مقام صالح براى برخورد عملى با اعمال ناهنجار در جامعه اسلامى، دستگاه قضایى واجرایى حکومت اسلامى است.

با توجه به مطالب مذکور، در زمینه ى مورد بحث، حاکم شرع یا محکمه ى صلاحیت دار، دو وظیفه برعهده دارد:

۱. در مرحله ى نخست، تشخیص «شبهه ى علمى» یا «لجاجت عملى» و قضاوت در این مورد.

۲. در مرحله ى بعد و در صورتى که از مشکل علمى نداشتن فرد مورد نظر اطمینان یافت و او را مصرّ بر لجاجت و مخالفت عملى با نظام فرهنگى موجود در جامعه اسلامى دید، حکم ارتداد را در مورد او به اجرا مى گذارد.

بنابراین در هر دو مرحله ى تشخیص علمى ارتداد و اجراى حکم آن، تنها مقام صالح حاکم شرع است و هیچ فرد مسلمانى نمى تواند خود رأساً به تشخیص ارتداد و اجراى حکم آن مبادرت کند که در این صورت خود این فرد به جرم قتل عمد مورد مؤاخذه و مجازات قرار خواهد گرفت.

در این زمینه تذکّر سه نکته ضرورى است:

۱. حاکم شرع براى انجام دو مأموریت تشخیص علمى ارتداد و اجراى عملى حدّ آن مى تواند از کار‌شناسان علمى و مقامات اجرایى کمک بگیرد. عهده دارى این مسئولیت از جانب حاکم شرع، به معنى انجام مستقیم و مباشرتى مأموریت هاى مذکور نیست.

۲. در مواردى که بنا بر دلایل و شواهدى، تشخیص علمى ارتداد فرد چندان واضح و روشن است که حاکم شرع نیازى به برگزارى جلسات حضورى نمى بیند، مى تواند به صورت غیابى به انشاء حکم بپردازد و از آحاد مسلمانان بخواهد حکم مذکور را به اجرا گذارند. حکم تاریخى امام خمینی رحمه اللّه در مورد سلمان رشدى مرتد از جملهٔ همین موارد است یا حکم مراجع در مورد شاهین نجفی.

۳. اجراى حکم مرتد مانند اجراى هر حکم دیگرى، نیازمند وجود شرایط لازم و زمینهٔ مساعد در جامعه است. چه بسا اجراى حکمى در جامعه با عمل به حکمى دیگر در مقام عمل و اجرا تصادم و تزاحم کند. در این مواقع، حکمى که از اهمیت والا‌تر و بالاترى برخوردار است ترجیح مى یابد و جامهٔ عمل به تن مى‌پوشد. قاعدهٔ «تزاحم» در فقه ما و راه حل «تقدیم اهمّ بر مهمّ» بیانگر همین موارد است. بنابر همین قاعده، چنان که اجراى حکم مرتد موجب پیامدهاى منفى گردد که مصلحت مهم‌تر و پراهمیت‌ترى را در معرض خطر قرار دهد، بر حاکم شرع است که از اجراى حکم صرف نظر کند و چاره اى دیگر متناسب با شرایط موجود در جامعه بیندیشد. صرف تشریع حکم اعدام براى مرتد (پس از احراز شرایط لازم و کافى) به معنى اجراى بى قید و شرط آن نیست. این واقعیت ممتاز در پیکرهٔ دستگاه قانونگذارى و اجرایى اسلام وجود دارد که هم در مقام استنباط احکام از منابع اسلامى و هم در مقام اجراى احکام، مجتهد وحاکم شرع باید شرایط زمانى و مکانى را به خوبى لحاظ کنند تا بتوانند با انعطافى در خور و بایسته، حکم مورد نیاز جامعه را استنباط کرده و به اجرا گذارند.

نظرات  (۱)

۲۲ مهر ۹۱ ، ۱۳:۴۴ روباه مکار
من خدا ور قبول دارم ولی اسلام رو نه تازگیا هم از دین اسلام خارج شدم  به امید روزی که مملکت بیفته دست مرتدین عالم وریشه دین از میان بره   نه اسلام ونه مسیح ونه یهود
پاسخ:
سلام
گفته اید خدا رو قبول دارید
خب یه مقدار از اوصاف این خداتون برام بگین.
آیا معاد رو هم قبول دارین یا نه!؟ اگه معاد رو قبول ندارین یعنی این خدای شما هیچ فرقی بین بد و خوب نمیزاره؟! یعنی شما چه بد باشین چه خوب آخرش مرگه و همه چیز تموم میشه؟! اگه اینطوره پس چه فرقی می کنه مسلمان باشین یا مسیحی یا یهودی یا مرتد!؟
آیا این خدا از شما یه سری دستوراتی رو هم خواسته که اجرا کنین یا نه!؟ اگه خواسته چطور قراره به دستتون برسونه اون دستورات رو!؟