برهان

قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏ /البقرة ۱۱۱
سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۱، ۰۴:۰۴ ب.ظ

استغفار معصومین(ع)، قسمت دوم

در پست قبل بطور کلی در مورد استغفار معصومین(ع) و چرائی آنها توضیح دادیم. طبق وعده ی قبل در این پست به بررسی موردی برخی جملات معصومین(ع) در این باب می پردازیم:

الف- دعای کمیل

امیرالمومنین(ع) در بخشی از دعای کمیل می فرمایند:

«اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَهْتِکُ الْعِصَمَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تُنْزِلُ النِّقَمَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تُغَیِّرُ النِّعَمِ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَحْبِسُ الدُّعَاءَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تُنْزِلُ الْبَلَاءَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی کُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتُهُ وَ کُلَّ خَطِیئَةٍ أَخْطَأْتُهَا...»

توضیح:

ذنب به معنی گناه نیست؛ بلکه مجاز غالب است.

«ذنب (بر وزن قلم) بمعنى دم حیوان و غیرحیوان است ؛ و ذنب (بر وزن عقل) در اصل به معنى گرفتن دم حیوان و غیرحیوان است. هر فعلی که عاقبتش وخیم و ناگوار است آن را ذنب گویند زیرا که عاقبت وخیم آن مانند دم حیوان در آخر است. گناه را تبعه هم می گویند ؛ چرا که جزایش در آخر و تابع آن است.»(ر.ک:قاموس قرآن ، سید علی اکبر قرشی)

پس واژه ی ذنب در کلام اهل لغت به معنی گناه شرعی نیست؛ بلکه در اصل به معنای دنباله ی چیزی است. لذا دم حیوان را ذَنَب گفته اند ؛ چون در دنباله و آخر حیوان قرار دارد و حیوان هر جا رود ، دمش نیز دنبال او می رود. گناه را هم ذَنب گفته اند به این سبب که اثر وضعی و شرعی گناه همانند دم حیوان ، به صاحبش می چسبد و از او جدا نمی گردد ؛ و چه بسا هنگام مرگ نیز در پی او می رود. پس استعمال واژه ی ذنب در گناه شرعی، استعمال مجازی و استعاری است ؛ لذا نمی توان همه ی استعمالات کلمه ی ذنب در قرآن کریم و روایات را به معنی گناه اصطلاحی در شرع گرفت ؛ بخصوص در مورد انبیاء و ائمه(ع) که دلیل عقلی دلالت بر عصمت آنها دارد.

مشتقات لفظ «غفر» نیز در اصل به معنی بخشیدن و آمرزیدن و امثال آنها نیست. لذا اگر در این معانی به کار می رود از باب مجاز و استعاره است. غفر در لغت به معنی پوشاندن و مستور کردن است. التحقیق به نقل از التهذیب گفته است:

«أصل الغفر: الستر و التغطیة. ـــ اصل معنای غفر پوشاندن و پرده انداختن است.»

کلاه را هم مِغْفَر گفته اند چون سر را می پوشاند. بر این اساس ، استغفار یعنی طلب پوشاندن و طلب مخفی کردن.

امّا اینکه ذهن مردم امروزی از شنیدن کلمه ی ذنب فوراً متوجّه گناه شرعی می شود ناشی از رسوب فرهنگ اسلامی در اذهان آنهاست ؛ و الّا اعراب زمان نبی اکرم (ص) از این کلمات چنین مفاهیمی را استفاده نمی کرده اند ؛ چون در فرهنگ عرب آن روز که هیچ اعتقادی به معاد نداشتند ، کلماتی چون ذنب و سیئه نیز معانی شرعی نداشتند. کما اینکه کلمه ی غفران نیز معنای شرعی آن را افاده نمی کرد. کلمات فراوانی در قرآن کریم وجود دارند که در حقیقت از الفاظ منقول می باشند و قبل از اسلام نیز وجود داشته اند.

حاصل کلام اینکه واژه ی ذنب و غفر را در تمام آیات و روایات ، نخست باید به معنای متداول آنها در میان عرب قبل از اسلام گرفت ، مگر در مواردی که قرائن لفظی یا حالی یا لبّی ما را از معنای اصلی به معنای شرعی منصرف سازند. و چون عصمت انبیاء و ائمه (ع) را دلیل عقلی از یک طرف و دلائل نقلی فراوان از سوی دیگر اثبات می کنند ، لذا به هیچ وجه نمی توان این کلمات را در مورد این بزرگواران به معنای شرعی آنها گرفت.

نتیجه:

بسته به این که دعای کمیل را چه کسی بخواند، معنای آن فرق خواهد کرد. این عبارات، را من رو سیاه بخوانم، مراد از ذنب، تمام معانی آن خواهد بود؛ چه ذنب به معنی گناه کبیره، چه به معنی گناه صغیره، چه به معنی انجام مکروه، چه به معنی ترک مستحبّ، چه به معنی ترجیح مستحبّ مرجوح بر راجح، چه به معنی ارتکاب مباح، چه به معنی اضطراب قلب، چه به معنی اضطراب سرّ، و ... . امّا برخی که گناه کبیره نمی کنند در مورد آنها این مورد منتفی است. برای برخی دیگر که صغیره هم مرتکب نمی شوند، مطلق گناه شرعی منتفی است. اگر اهل عدالت صغری بخوانند، مقصود از ذنب، ترک اولی خواهد بود. اگر اهل عدالت کبری بخوانند، مقصود، ارتکاب مباح خواهد بود. اگر معصومین تراز پایین بخوانند، مقصود، توجّه به کثرات اسمائی خواهد بود. اگر معصومین تراز بالا بخوانند، مقصود، توجّه به مقام واحدیّت خواهد بود که پایین تر از مقام احدیّت است.

لذا در خصوص خود امیرمؤمنان(ع). ذنب او همین است که از احدیّت خویش به واحدیّت خویش تنزّل می کند برای تبیین دین خدا. در این حالت است که عصمت احدی شکسته می شود، و از او معصیت کثرت بینی در عین وحدت بینی صادر می شود. لذا توبه می کند به حقیقت احدی خویش. در این حالت است که به سبب کثرت بینی نعمت وحدت احدی از او سلب می شود، و به نقمت کثرت بینی مبتلا می گردد. در این حالت است که اجابت دعای وحدت محض خواهی او حبس می شود؛ یعنی اجابتش موکول می شود به بعد. چرا که خدای تعالی قصد نموده که او را در مقام کثرت نگه دارد تا دست خلق را بگیرد. این است ذنب انسان کامل و خطای او. برای او خیلی گران است که از مقام احدی خویش تنزّل کند، از اینرو آن را خطای خود می داند.

فرمودند:

«إِنَّا أُمِرْنَا مَعَاشِرَ الْأَنْبِیَاءِ أَنْ نُکَلِّمَ النَّاسَ بِقَدْرِ عُقُولِهِم»

این گونه به اندازه ی عقول مردم سخن می گویند. یک جمله می گویند که هم عامی از آن بهره ی خود را ببرد هم عارف.

ب- روایتی در خصوص امام کاظم(ع)

«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: خَرَجْتُ مَعَ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع إِلَى بَعْضِ أَمْوَالِهِ فَقَامَ إِلَى صَلَاةِ الظُّهْرِ فَلَمَّا فَرَغَ خَرَّ لِلَّهِ سَاجِداً فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ بِصَوْتٍ حَزِینٍ وَ تَغَرْغَرُ دُمُوعُهُ- رَبِّ عَصَیْتُکَ بِلِسَانِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَأَخْرَسْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِبَصَرِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَأَکْمَهْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِسَمْعِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَأَصْمَمْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِیَدِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَکَنَّعْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِرِجْلِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَجَذَمْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِفَرْجِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَعَقَمْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِجَمِیعِ جَوَارِحِی الَّتِی أَنْعَمْتَ بِهَا عَلَیَّ وَ لَیْسَ هَذَا جَزَاءَکَ مِنِّی قَالَ ثُمَّ أَحْصَیْتُ لَهُ أَلْفَ مَرَّةٍ وَ هُوَ یَقُولُ الْعَفْوَ الْعَفْوَ قَالَ ثُمَّ أَلْصَقَ خَدَّهُ الْأَیْمَنَ بِالْأَرْضِ فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ یَقُولُ بِصَوْتٍ حَزِینٍ بُؤْتُ إِلَیْکَ بِذَنْبِی عَمِلْتُ سُوءاً وَ ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَإِنَّهُ لَا یَغْفِرُ الذُّنُوبَ غَیْرُکَ یَا مَوْلَایَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ أَلْصَقَ خَدَّهُ الْأَیْسَرَ بِالْأَرْضِ فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ ارْحَمْ مَنْ أَسَاءَ وَ اقْتَرَفَ وَ اسْتَکَانَ وَ اعْتَرَفَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ.ــــــ محمّد بن سلیمان از پدرش از نقل کرده که گفته است: در خدمت آن حضرت به سوى یکى از املاک او بیرون رفتم، آن بزرگوار براى اداى نماز ظهر به پا خاست، چون از آن فارغ شد سر به سجده گذاشت و شنیدم با آوازى سوزناک در حالى که گریه گلویش را گرفته بود مى‏گفت: پروردگارا، با زبانم نافرمانى‏ات نمودم، به عزّتت سوگند، اگر خواسته بودى مسلّما لالم نموده بودى، با دیده‏ام معصیت تو را نمودم، به عزّتت سوگند، اگر خواسته بودى بى‏گمان نابینایم فرموده بودى، با گوشم نافرمانى تو را نمودم، به سربلندى‏ات سوگند، اگر مشیّتت تعلّق گرفته بود حتما ناشنوایم نموده بودى، با دستم معصیت تو را نمودم، به سرافرازى‏ات سوگند، اگر خواسته بودى مسلّما دست مرا شل و خشک فرموده بودى، با پایم معصیت نمودم، به عزّتت سوگند اگر خواسته بودى آن را قطع [و یا به بیمارى جذام گرفتارم‏] نموده بودى، با عورتم معصیت تو را نمودم، به عزّتت سوگند، اگر مى‏خواستى مسلّما نازایم مى‏فرمودى، با تمام اعضا و جوارحم که به من ارزانى داشتى گناه تو را نمودم، و هیچ کدام از اینها عکس العمل مناسب تو نبود. گفته است سپس شمردم هزار بار گفت:العفو، العفو، پس از آن گونه راست را بر زمین گذاشت و شنیدم که با آوازى حزن‏انگیز مى‏گفت: با گناه خود به سوى تو بازگشتم، بد کردم، و به خودم ستم کردم، مرا بیامرز که کسى غیر از تو گناهان را نمى‏آمرزد، اى آقاى من، و این را سه بار تکرار فرمود، سپس گونه چپ را بر زمین چسبانید و شنیدم مى‏گفت: ببخشاى کسى را که بدى و گناه کرده، و زارى و اعتراف مى‏کند، و این را سه بار تکرار کرد، سپس سر از سجده برداشت.»(الکافی ج3 ص326)

توضیح:

گناه هر کسی مناسب حال اوست؛ به تعبیر شیخ اجلّ، سعدی شیرازی: « عاصیان از گناه توبه کنند ــ عارفان از عبادت استغفار.» عارف اگر یک دم عبادت خود را ببیند، آن را شرک بداند. بلکه عارفان هم درجات دارند. عدّه ای از شهود انوار ملکوتی استغفار کرده و گویند: «انّی لا احبّ الآفلین». عدّه از مشاهده ی جبروت استغفار کنند. عدّه ای مشاهده ی کثرت صفات را شرک یابند؛ عدّه ای اصل شهود صفات را در شرک به ذات یابند؛ عدّه ای استقرار در مقام توحید واحدی را شرک دانند. تا انسان به حضرت احدیّت نرسیده و فانی در مقام احدیّت نشده، و به تعبیر عرفا، تا فانی از فناء نشده، همچنان مشرک بوده مصداق این آیه است که :

«وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ»(یوسف:106)

امّا حضرت انسان کامل، دائماً در مقام احدیّت ساکن است و از هر گونه شرکی منزّه می باشد؛ لکن از آن جهت که حجّت خدا و رسول اوست به سوی خلائق، لذا به حکم وظیفه، از مقام احدیّت تنزّل کرده به مقام واحدیّت و گاه پایین تر از آن نزول اجلال می کند تا کثرت را مشاهده نموده، پیام حضرت احدیّت را به کثرات، برساند. آنگاه به سوی مقام احدیّت خویش، توبه (بازگشت) می کند.

انسان کامل، در ذات خویش، منزّه از داشتن دست و پا و گوش و ... است. او در مقام تنزّل است که دارای این کثرات می شود؛ و این کثرت را معصیت می داند. بلکه فراتر از آن، همین که خود را می بیند، خود را عاصی می داند. به تعبیر عرفا : « وجودک ذنبٌ لایقاس بها الذنب. ــ وجود تو خودش گناهی است که هیچ گناهی با آن برابری نمی کند.» اینکه غیر خدا را ببینی، خود گناهی است بزرگ. امّا نه گناه شرعی، بلکه گناه است نزد اهل ادب مع الله.

همین که معصوم، دهان باز می کند برای قرائت قرآن، آن را گناه می شمارد؛ چون لازمه ی این کار، سه گانه بینی است؛ خدایی هست، بنده ای دارد و کلامی دارد که بنده آن کلام را می خواند. لذا، رسول خدا(ص) توبه می نمود از رسالتش، و امام، توبه می کند از امامتش.

پس استغفار و توبه ، داراى مراتب و درجاتى متناسب با عاملان آن است. توبه ی گنهکاران، از گناه، و توبه ی اهل اُنس با عبادت، از ترک مستحبّ، و توبه ی اهل انس با معبود ، از غفلت آنی از یاد خداست. امّا توبه و استغفار اولیاى الهى و معصومان، نه از گناه شرعی است و نه از غفلت آنی از خدا ، بلکه از این است که بی اذن خاصّ خدا توجّه به وسائط فیض داشته باشند ؛ لذا حضرت یوسف (ع) وقتی بدون فرمان خاصّ خدا ، کسی را واسطه قرار داد تا بی گناهی خود را به گوش حاکم مصر برساند خود را گناهکار محسوب داشت و با تضرّع دست به توبه برداشت ؛ در حالی که این کار، گناه شرعی نیست و چه بسا برای افراد عادی، واجب شرعی باشد؛ امّا با شأن حضرت یوسف سازگار نبود. امّا برای چهارده معصوم(ع) توبه و استغفار از هیچکدام این امور معنی ندارد ؛ شأن این بزرگواران برتر از آن است که بی اذن خاصّ خدا دست به کاری بزنند. استغفار این خلفای تامّ الهی از توجّه به کثرت خلقی در مقام انجام وظیفه ی تبلیغ دین است.

اما در خصوص روایت مگر نفرمودند:

«أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِی وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَیْنُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا یَدُ اللَّه»

اگر دستش دست خداست، چگونه با دست خدا خلاف حکم خدا را مرتکب می شود؟ چگونه با چشم خدا معصیت خدا را می کند؟

امام وقتی کثرت بین می شود؛ البته کثرت در عین وحدت، خود خداست که چشمش را کثرت بین و گوشش را کثرت شنو و زبانش را کثرت گو و دستش را کثرت کار و پایش را کثرت رو و فرجش را کثرت ساز می کند. لذا فرمود: اگر تو خود می خواستی، چشمم را کور و زبانم را لال و گوشم را کر و پایم را شل و فرجم را عقیم می کردی.

تمام این سخنان را آن حضرت در سجده ی نخست می گویند که مقام فناء است؛ که مقام کثرت در وحدت و و وحدت در کثرت است. آنگاه خدّین را بر زمین می نهند، عود مراتب است به سمت احدیّت؛ و سجده ی دوم، فناء از فناء و مقام احدیّت است.

ج- عباراتی از دعای عرفه:

1- «اللَّهُمَّ اکْشِفْ کُرْبَتِی وَ اسْتُرْ عَوْرَتِی وَ اغْفِرْ لِی خَطِیئَتِی وَ اخْسَأْ شَیْطَانِی»

توضیح:

امّا شیطان معصوم.

هر فردی از نوع انسان، بدنی دارد و روحی و قوایی چون عقل و خیال و وهم و اراده و سمع (شنوایی) و بصر (بینایی) و ... .

امّا انسان کامل را دو بدن است و دو خیال است و دو عقل است و دو روح؛ بدنی جزئی و بدنی کلّی، خیالی متّصل و خیالی منفصل، عقلی متّصل و عقلی منفصل؛ روحی جزئی و روحی کلّی. بدن کلّی اش کلّ عالم مادّه است، لذا شقّ القمر برای او، مثل باز نمودن دو لب است برای ما. خیال کلّی اش، کلّ عالم مثال است. عقل کلّی اش، کلّ عالم عقول و در رأس آنها، عقل اوّل است. و روح کلّی اش، همان روح القدس است که اعظم از جبرئیل(ع) می باشد؛ که حکما آن را وجود منبسط، و عرفا آن را حقیقت محمّدیّه خوانند؛ چرا که فرمود: «اوّل ما خلق الله، روحی.»

در افراد عادی بشر، تمام قوای وجودی، مطیع صاحب خویش و ساجد در برابر اویند جز یک قوّه که همان نفس امّاره است. لذا نفس امّاره ی هر کسی، شیطان شخصی خود اوست. تمام موجودات عالم نیز شئونات وجودی انسان کاملند که همگی در برابر او ساجدند جز یکی که همان شیطان است. لذا او بر خلیفة الله سجده نکرد؛ و خداوند متعال او را راند؛ و اخساء یعنی بران. البته بهترین معادل فارسی اش «چخّه» است؛ برای راندن سگ می گویند: «چخّه». خود شیطان هم اعتراف نموده که تسلّطی بر مخلَصین ندارد. و امام(ع) استمرار همین عدم سلطه را می خواهد. البته چون دعا را برای دیگران هم تعلیم می کند، کلمات را چنان چینش نموده که هر کسی آن را خواند، مناسب حال خود، معنایی درست از آن، به چنگ آورد.

2- « وَ عَظُمَتْ [عِنْدِی‏] خَطِیئَتِی فَلَمْ یَفْضَحْنِی وَ رَآنِی عَلَى الْمَعَاصِی فَلَمْ یَخْذُلْنِی [فَلَمْ یُخْزِنِی‏]»

توضیح:

پاسخش گذشت. هر چه مقام بالاتر رود، شخص خود را گناهکارتر می بیند تا آنجا که به فناء از فناء برسد و جز خدا هیچ نبیند. چنین کسی وقتی از جانب خدا ارسال شد، با اینکه مأمور است ولی باز خود را گناهکار می داند و آرزوی بازگشت به همان فنای از فنا را دارد. بلاتشبیه، چنین کسی آن عاشق واصل را می ماند که معشوقه اش او را برای خرید، به بازار فرستاده است. چنین عاشقی، به اقتضای عاشقی، گوش به فرمان معشوقه ی خویش است؛ ولی در آن مدّت که از معشوقه اش دور است، دائماً دوست دارد که به نزد معشوقه اش باز گردد؛ و حتّی گاه خوفناک می شود که نکند معشوق از او دلزده شده که او را به بهانه ی خرید، از خود دور کرده است.

3- «ثُمَّ أَنَا یَا إِلَهِی الْمُعْتَرِفُ بِذُنُوبِی فَاغْفِرْهَا لِی أَنَا الَّذِی أَخْطَأْتُ أَنَا الَّذِی أَغْفَلْتُ أَنَا الَّذِی جَهِلْتُ أَنَا الَّذِی هَمَمْتُ أَنَا الَّذِی سَهَوْتُ أَنَا الَّذِی اعْتَمَدْتُ أَنَا الَّذِی تَعَمَّدْتُ أَنَا الَّذِی وَعَدْتُ أَنَا الَّذِی أَخْلَفْتُ أَنَا الَّذِی نَکَثْتُ‏ أَنَا الَّذِی أَقْرَرْتُ»

توضیح:

الف: غفلت، مراتب دارد. هر گونه تنزّل از مقام قرب، مرتبه ای از غفلت است. تنزّل از مقام احدیّت به مقام واحدیّت نیز مرتبه ای از غفلت است، اگر چه شخص به اذن الهی تنزّل کند.

معصوم، هم در مقام احدیّت، هم در مقام واحدیّت، با علم خدا متّحد است؛ لکن این کجا و آن کجا؟ لذا وقتی معصوم از احدیّت خویش تنزّل نمود، خود را جاهل می یابد. او در مقام احدیّت، حتّی به حرف هفتاد سوم از حروف اسم اعظم نیز واقف است؛ لکن در آن مقام، خودی ندارد که ادّعای عالمیّت کند؛ امّا در مقام واحدیّت، فقط به هفتاد و دو حرف عالم است؛ لذا به یک حرف، جاهل است.

ب: سهو از مقام احدیّت.

ج: عاشق، تمام وجودش این وعده است که: «معشوقا! آنی از تو جدا نخواهم شد.» این شرط عاشقی است؛ و عاشق باید چنین وعده کند، و الّا عاشق نیست. امّا وقتی خود معشوق، او را امر نمود به فراق و او را ارسال نمود برای رسالتی، او بیچاره و مضطرّ است؛ و چاره ای جز خلف وعده ندارد؛ لکن در مقام دلال و التماس و ادب عاشقانه، معشوق را متذکر وعده ی خویش می کند تا بگوید که: «دردم از یار است و درمان نیز هم.» درد من این است که عهد عاشقی را شکسته و از تو دور شده ام، لکن آن کسی هم که مرا از تو دور کرده نیز خود تو هستی. پس لطفی کن و درخواست مرا برای توبه (بازگشت به مقام وصلت) بپذیر!

د: عاشق در مقام فناء از فناء، پیمان بسته که آنی از معشوق خویش جدا نشود؛ لکن چون خود معشوق فرمان شکستن پیمان داده، ناچار است پیمان را بشکند؛ و سخت اندوهگین است که پیمان را شکسته است، در عین اینکه سخت خشنود است که گوش به فرمان معشوق است. کدام موجود است که این همه زجر کشیده باشد؟ حقّا که « عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد.» انسان کامل، بیچاره ترین موجود عالم است؛ یعنی اوج اضطرار برای اوست؛ لذا مصداق اتمّ این آیه ی شریفه است که:

«أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلیلاً ما تَذَکَّرُون.»

لذا علی(ع) فرمودند:

« ... انت الْمُجِیبُ وَ أَنَا الْمُضْطَرُّ» و « عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ نَزَلَتْ فِی الْقَائِمِ (ع)؛ هُوَ وَ اللَّهِ الْمُضْطَرُّ إِذَا صَلَّى فِی الْمَقَامِ رَکْعَتَیْنِ وَ دَعَا اللَّهَ فَأَجَابَهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُهُ خَلِیفَةً فِی الْأَرْض.»

4- «إِلَهِی أَمَرْتَنِی فَعَصَیْتُکَ وَ نَهَیْتَنِی فَارْتَکَبْتُ نَهْیَکَ فَأَصْبَحْتُ لَا ذَا بَرَاءَةٍ فَأَعْتَذِرَ وَ لَا ذَا قُوَّةٍ فَأَنْتَصِرَ فَبِأَیِّ شَیْ‏ءٍ أَسْتَقِیلُکَ یَا مَوْلَایَ أَ بِسَمْعِی أَمْ بِبَصَرِی أَمْ بِلِسَانِی أَمْ بِیَدِی أَمْ بِرِجْلِی أَ لَیْسَ کُلُّهَا نِعَمُکَ عِنْدِی وَ بِکُلِّهَا عَصَیْتُکَ یَا مَوْلَایَ فَلَکَ الْحُجَّةُ وَ السَّبِیلُ عَلَیَّ»

توضیح:

قبل از خلقت آدم(ع) به ملائک خبر داد که من، خلیفه ای در زمین قرار می دهم. دقّت کنید! فرمود در زمین، و نفرمود در بهشت. آنگاه او را در بهشت قرار داد و امر نمود به اطاعت خویش و نهی نمود از نزدیک شدن به آن درخت؛ در حالی که اگر از آن درخت نمی خورد، به زمین هبوط نمی کرد.

خدای تعالی هم او را امر نموده که نخور تا هبوط نکنی، هم مقدّر نموده که بخورد و هبوط کند. و در روایت است که آن درخت، درخت علم اهل بیت(ع) بود؛ و آدم نهی شده بود از اینکه آن را آرزو کند.

با تک تک ماها نیز چنین کرده است. از یک سو ما را نهی نموده از اینکه مقام اهل بیت(ع) را آرزو کنیم و از آن سو ما را کمال دوست آفریده است؛ لذا مؤمنی نیست که آرزومند مقام اهل بیت(ع) نباشد. لذا نباید این آرزو را علنی نمود؛ چون در این صورت، شکل اعتراض به خود می گیرد.

امّا در مورد اهل بیت(ع).

امر شده اند که خود را بشری عادی نشان دهند، امّا هر چه می کنند نمی شود؛ و آن عشق بیکرانی که به خدا دارند، از سخنان و حرکات و سکناتشان هویدا می شود.

فرمودند: «إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ قَدْ عَصَیْتُکَ وَ کَیْفَ لَا أَدْعُوکَ وَ قَدْ عَرَفْتُ حُبَّکَ فِی قَلْبِی‏»

یعنی چگونه تو را با آن کیفیّتی که توانش را دارم بخوانم در حالی که گفته ای مثل افراد عادی باشم، ولی من نتوانسته ام مثل آنها تو را بخوانم. یعنی خجالت می کشم از تو که نتوانسته ام امر تو را مبنی بر مثل مردم عادی بودن، اطاعت کنم؛ و روی خواندن تو را ندارم؛ ولی از سوی دیگر، من هم عذر دارم؛ آخَر چگونه می توانم تو را آن گونه که از من ساخته است نخوانم در حالی که تو محبّت خود را قلب من جای داده ای؟!! یعنی ای خدای من! تمام وجود من، فریاد یا خدا سر می دهد، و آنگاه تو امر نموده ای که این فریاد را علنی نکنم؛ و من هر چه می کنم، نمی توانم این فرمان تو را تمام و کمال اجرا کنم.

از آن سو خدا نهی می کند ایشان را از دلسوزی بیش از اندازه در حقّ مردم؛ به سبب آنکه آن مردم، لیاقت این همه دلسوزی را ندارند؛ امّا اهل بیت(ع) نمی توانند دلسوزی نکنند. چون همان گونه که در خود خدا، رحمتش غالب بر غضبش می باشد، در اهل بیت(ع) مظهریّت برای اسماء رحیمیّه، غالب است. لذا هر اندازه هم می خواهند خودداری کنند از لطف بیش از لیاقت مردمان، باز هم نمی شود. امام حسین(ع) را ببینید، علیّ اصغرش را می آورد تا از آن امّت فاجر، شفاعت کند. نمی آورد که آبش دهند؛ بلکه می آورد که شاید دلشان بلزرد و منقلب شوند. حضرتش اگر اراده می کرد، کویر خشک دریا می شد؛ امّا نمی خواهد چنین کند؛ آن سان که جدّش دعا می نمود که خدایا! بر قوم من رحم که اینها در ستیز با من، جاهلند.

فرمود:

«فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً ـــ گویى مى‏خواهى بخاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاک کنى اگر به این گفتار ایمان نیاورند.» و فرمود: « لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلاَّ یَکُونُوا مُؤْمِنینَ ــــ گویى مى‏خواهى جان خود را از شدّت اندوه از دست دهى بخاطر اینکه آنها ایمان نمى‏آورند.»

و فرمود:

« ... فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ بِما یَصْنَعُون‏ ــــ پس جانت به خاطر شدّت تأسف بر آنان از دست نرود؛ خداوند به آنچه انجام مى‏دهند داناست.»

رسول خدا(ص) چنین می کرد در حالی که فرمود:

«إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْکَ الْبَلاغُ ـــ اگر سرپیچى کردند؛ بر تو، تنها ابلاغ(رسالت) است و بس.»

امّا آن رسول رحمت و اهل بیتش، نمی توانستند رحمت و رأفت خود را آشکار نسازند. چون وقتی آن را نهان می نمودند، از شدّت غلیان رحمت، حالتی بر ایشان عارض می شد که بدنشان تاب تحمّلش را نداشت. بلاتشبیه مثل آن است که جلوی چشم مادری، فرزندش را سر ببرند و به بگویند که نگاه بکن و بخند! انبیاء، اگر مأمور می شدند با دست خودشان سر فرزندشان را ببرند، به راحتی این کار را می کردند، امّا دیدن گمراهی مردم، برایشان قابل تحمّل نبود.

اولیای الهی، با مسائلی مواجهند که عقول متعارف از فهمش عاجزند؛ و چه بسا اگر گفته شوند، عقول ضعیفه از پذیرش آن رم می کنند.

البته توجّه شود که این امر و نهی ها، امر و نهی تشریعی نیستند؛ بلکه کشاکش جلال و جمالند که در قالب امر و نهی ظاهر می شوند. سالک با گرفتار شدن در این کشاکش است که ساخته می شود؛ و عارف واصل، برای دستگیری از سالکان، چاره ای جز تن دادن به این کشاکش ندارد.

عرفا از این کشاکش، تعبیر می کنند به «زلف»؛ که از یک سو زیبایی یار است ولی از سوی دیگر، حجاب رخ یار است. اگر نباشد، یار، زیبا نیست، و اگر باشد، گهگاه بر رخ یار افتاده نمی گذارد رخ یار دیده شود. لذا عارف بیچاره می ماند در حیرانی می ماند. « در نهان خانه ی عشرت، صنمی خوش دارم ــ کز سر زلف و رخش نعـل در آتش دارم.» آری کسی که گرفتار معامله ی زلف و رخ معشوق است، وضعش همین است. « ای که با زلف و رخ یـار گـذاری داری ــ فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری.» گاه چنان مست رخ می شوی که شب تار همچون صبح بهاری می شود، و گاه چنان در دام زلف می افتی که روز روشن، برایت شب تار می گردد. « چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیـدم ــ شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید.» و فرمود:« سواد زلف تـو جاعلُ الظلمات ــ بیاض روی ماه تو فالق الاصباح.» وقتی مثل آن عاشق شنگول، مترصّد فرصتی تا بادی بر آید و زلف یار را کناری اندازد تا رخش هویدا گرد، خود را بین هدایت و گمراهی، سرگردان می یابی؛ گاه هدایت می شوی به رخ یار و گاه گرفتار ظلمت زلف مشکین یار می شوی. « گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد ــ گفتا اگر بدانی هـم اوت رهبر آیـد.»؛ « کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل ـــ در رهش مشعلی از چهـره برافروخته بود.». خلاصه آنکه کار هر کس نیست تحمّل این کشاکش جلال و جمال؛ « خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی است ـــ که زیر سلسله رفتـن طریق عیّاری است.» آنکه محرم این اسرار نیست، اگر در این وادی افتد، از غیرت عشق، شقّه شقّه می شود؛ « تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است ــــ دل سودا زده از غصّه دو نیم افتاده است.»

پس ای عزیز! اگر کسب اهلیّت نکرده ای، همچنان بر طریق عوامی خویش باش و وارد مسائلی نشو که آسمان و زمین از تحمّلش عاجزند. « در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا ـــ سرها بریده بینی بی‌جـرم و بی‌جنایـت.» حدّ اقلّش باید حرّ باشی؛ باید اسماعیل خو باشی و از سر نیندیشی.

خلاصه آنکه اهل بیت(ع) از یک سو، از نبوّت و رسالت و امامت استغفار می کنند. و از سوی دیگر از جانب شئوناتشان ـ جمیع خلائق ـ استغفار می کنند. یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، فتقبّل شفاعتهم فی امّتهم و ارفع درجتهم. و بار الها! به حقّ اولیایت ببخش ما را که مقیمان درگهت به خاطر ما زحمت تنزّل یافتند و عیششان منقّص و قلبشان مکدّر شد. پسر گناه می کند و نوح عذر تقصیر می طلبد. فرعون سر به عصیان بر می دارد و موسی استغفار می کند. امّت گناه می کنند و رسول خدا، شب به استغاثه می آید. اهل کوفه تمرّد می کند و علی به درگاهت ناله می کند. بار الها ببخش ما را به آن خون دلها که امام عصر ـ روحی فداه ـ از دست ما خورده است. ما را به راه آر و او را به بارگاه؛ و ما را نگه دار که او از بارگاه به درگاه نیاید برای به راه آوردن ما. خداوندا اگر هیچ گناهی نداشتیم جز اینکه به خاطر ما آن نور از نورخانه برون شد، سزا بود که تا ابدیّت استغفار کنیم؛ حال آنکه گناهانمان از حدّ شمارش بیرون است.

اگر بنده تو را با خویش نبیند کافر است؛ و اگر خویش را با تو ببیند کفرٌ علی کفر است. بنده آن است که با تو خویش نبیند؛ و جز تو هیچ نبیند.



نوشته شده توسط محمد
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

برهان

قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏ /البقرة ۱۱۱
بسم الله الرحمن الرحیم

در این وب‌نوشت سعی بر این داریم که شبهات موجود و رایجی که در مورد دین وجود دارد را بررسی، و پاسخ مناسبی برای آن‌ها پیدا کنیم.

مسلم است که پاسخ‌ها ممکن است ناقص بوده و یا قانع‌کننده نباشند و یا حتا ایرادی به نحوهٔ استدلال آن‌ها وارد باشد. در مورد هر یک از پاسخ‌ها اگر سؤال و یا شبههٔ جدیدی برای‌تان ایجاد شد، آن‌ها را در ذیل همان مطلب عنوان کنید.

در صورت تمایل به همکاری یا ارائهٔ پیشنهاد، با ما تماس بگیرید.
جهت طرح مسائل حدیثی-دینی-اعتقادی خود اعم از پرسش از صحت و سقم یک حدیث یا شبهات اعتقادی خویش از طریق تلگرام میتوانید با یوزرنیم m26011438@ در ارتباط باشید.

مشترک خوراک (فید) شوید

حمایت می‌کنیم

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۵ مهر ۹۶، ۰۳:۴۰ - محمد
    سلام

استغفار معصومین(ع)، قسمت دوم

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۱، ۰۴:۰۴ ب.ظ

در پست قبل بطور کلی در مورد استغفار معصومین(ع) و چرائی آنها توضیح دادیم. طبق وعده ی قبل در این پست به بررسی موردی برخی جملات معصومین(ع) در این باب می پردازیم:

الف- دعای کمیل

امیرالمومنین(ع) در بخشی از دعای کمیل می فرمایند:

«اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَهْتِکُ الْعِصَمَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تُنْزِلُ النِّقَمَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تُغَیِّرُ النِّعَمِ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَحْبِسُ الدُّعَاءَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تُنْزِلُ الْبَلَاءَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی کُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتُهُ وَ کُلَّ خَطِیئَةٍ أَخْطَأْتُهَا...»

توضیح:

ذنب به معنی گناه نیست؛ بلکه مجاز غالب است.

«ذنب (بر وزن قلم) بمعنى دم حیوان و غیرحیوان است ؛ و ذنب (بر وزن عقل) در اصل به معنى گرفتن دم حیوان و غیرحیوان است. هر فعلی که عاقبتش وخیم و ناگوار است آن را ذنب گویند زیرا که عاقبت وخیم آن مانند دم حیوان در آخر است. گناه را تبعه هم می گویند ؛ چرا که جزایش در آخر و تابع آن است.»(ر.ک:قاموس قرآن ، سید علی اکبر قرشی)

پس واژه ی ذنب در کلام اهل لغت به معنی گناه شرعی نیست؛ بلکه در اصل به معنای دنباله ی چیزی است. لذا دم حیوان را ذَنَب گفته اند ؛ چون در دنباله و آخر حیوان قرار دارد و حیوان هر جا رود ، دمش نیز دنبال او می رود. گناه را هم ذَنب گفته اند به این سبب که اثر وضعی و شرعی گناه همانند دم حیوان ، به صاحبش می چسبد و از او جدا نمی گردد ؛ و چه بسا هنگام مرگ نیز در پی او می رود. پس استعمال واژه ی ذنب در گناه شرعی، استعمال مجازی و استعاری است ؛ لذا نمی توان همه ی استعمالات کلمه ی ذنب در قرآن کریم و روایات را به معنی گناه اصطلاحی در شرع گرفت ؛ بخصوص در مورد انبیاء و ائمه(ع) که دلیل عقلی دلالت بر عصمت آنها دارد.

مشتقات لفظ «غفر» نیز در اصل به معنی بخشیدن و آمرزیدن و امثال آنها نیست. لذا اگر در این معانی به کار می رود از باب مجاز و استعاره است. غفر در لغت به معنی پوشاندن و مستور کردن است. التحقیق به نقل از التهذیب گفته است:

«أصل الغفر: الستر و التغطیة. ـــ اصل معنای غفر پوشاندن و پرده انداختن است.»

کلاه را هم مِغْفَر گفته اند چون سر را می پوشاند. بر این اساس ، استغفار یعنی طلب پوشاندن و طلب مخفی کردن.

امّا اینکه ذهن مردم امروزی از شنیدن کلمه ی ذنب فوراً متوجّه گناه شرعی می شود ناشی از رسوب فرهنگ اسلامی در اذهان آنهاست ؛ و الّا اعراب زمان نبی اکرم (ص) از این کلمات چنین مفاهیمی را استفاده نمی کرده اند ؛ چون در فرهنگ عرب آن روز که هیچ اعتقادی به معاد نداشتند ، کلماتی چون ذنب و سیئه نیز معانی شرعی نداشتند. کما اینکه کلمه ی غفران نیز معنای شرعی آن را افاده نمی کرد. کلمات فراوانی در قرآن کریم وجود دارند که در حقیقت از الفاظ منقول می باشند و قبل از اسلام نیز وجود داشته اند.

حاصل کلام اینکه واژه ی ذنب و غفر را در تمام آیات و روایات ، نخست باید به معنای متداول آنها در میان عرب قبل از اسلام گرفت ، مگر در مواردی که قرائن لفظی یا حالی یا لبّی ما را از معنای اصلی به معنای شرعی منصرف سازند. و چون عصمت انبیاء و ائمه (ع) را دلیل عقلی از یک طرف و دلائل نقلی فراوان از سوی دیگر اثبات می کنند ، لذا به هیچ وجه نمی توان این کلمات را در مورد این بزرگواران به معنای شرعی آنها گرفت.

نتیجه:

بسته به این که دعای کمیل را چه کسی بخواند، معنای آن فرق خواهد کرد. این عبارات، را من رو سیاه بخوانم، مراد از ذنب، تمام معانی آن خواهد بود؛ چه ذنب به معنی گناه کبیره، چه به معنی گناه صغیره، چه به معنی انجام مکروه، چه به معنی ترک مستحبّ، چه به معنی ترجیح مستحبّ مرجوح بر راجح، چه به معنی ارتکاب مباح، چه به معنی اضطراب قلب، چه به معنی اضطراب سرّ، و ... . امّا برخی که گناه کبیره نمی کنند در مورد آنها این مورد منتفی است. برای برخی دیگر که صغیره هم مرتکب نمی شوند، مطلق گناه شرعی منتفی است. اگر اهل عدالت صغری بخوانند، مقصود از ذنب، ترک اولی خواهد بود. اگر اهل عدالت کبری بخوانند، مقصود، ارتکاب مباح خواهد بود. اگر معصومین تراز پایین بخوانند، مقصود، توجّه به کثرات اسمائی خواهد بود. اگر معصومین تراز بالا بخوانند، مقصود، توجّه به مقام واحدیّت خواهد بود که پایین تر از مقام احدیّت است.

لذا در خصوص خود امیرمؤمنان(ع). ذنب او همین است که از احدیّت خویش به واحدیّت خویش تنزّل می کند برای تبیین دین خدا. در این حالت است که عصمت احدی شکسته می شود، و از او معصیت کثرت بینی در عین وحدت بینی صادر می شود. لذا توبه می کند به حقیقت احدی خویش. در این حالت است که به سبب کثرت بینی نعمت وحدت احدی از او سلب می شود، و به نقمت کثرت بینی مبتلا می گردد. در این حالت است که اجابت دعای وحدت محض خواهی او حبس می شود؛ یعنی اجابتش موکول می شود به بعد. چرا که خدای تعالی قصد نموده که او را در مقام کثرت نگه دارد تا دست خلق را بگیرد. این است ذنب انسان کامل و خطای او. برای او خیلی گران است که از مقام احدی خویش تنزّل کند، از اینرو آن را خطای خود می داند.

فرمودند:

«إِنَّا أُمِرْنَا مَعَاشِرَ الْأَنْبِیَاءِ أَنْ نُکَلِّمَ النَّاسَ بِقَدْرِ عُقُولِهِم»

این گونه به اندازه ی عقول مردم سخن می گویند. یک جمله می گویند که هم عامی از آن بهره ی خود را ببرد هم عارف.

ب- روایتی در خصوص امام کاظم(ع)

«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: خَرَجْتُ مَعَ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع إِلَى بَعْضِ أَمْوَالِهِ فَقَامَ إِلَى صَلَاةِ الظُّهْرِ فَلَمَّا فَرَغَ خَرَّ لِلَّهِ سَاجِداً فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ بِصَوْتٍ حَزِینٍ وَ تَغَرْغَرُ دُمُوعُهُ- رَبِّ عَصَیْتُکَ بِلِسَانِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَأَخْرَسْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِبَصَرِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَأَکْمَهْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِسَمْعِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَأَصْمَمْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِیَدِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَکَنَّعْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِرِجْلِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَجَذَمْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِفَرْجِی وَ لَوْ شِئْتَ وَ عِزَّتِکَ لَعَقَمْتَنِی وَ عَصَیْتُکَ بِجَمِیعِ جَوَارِحِی الَّتِی أَنْعَمْتَ بِهَا عَلَیَّ وَ لَیْسَ هَذَا جَزَاءَکَ مِنِّی قَالَ ثُمَّ أَحْصَیْتُ لَهُ أَلْفَ مَرَّةٍ وَ هُوَ یَقُولُ الْعَفْوَ الْعَفْوَ قَالَ ثُمَّ أَلْصَقَ خَدَّهُ الْأَیْمَنَ بِالْأَرْضِ فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ یَقُولُ بِصَوْتٍ حَزِینٍ بُؤْتُ إِلَیْکَ بِذَنْبِی عَمِلْتُ سُوءاً وَ ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَإِنَّهُ لَا یَغْفِرُ الذُّنُوبَ غَیْرُکَ یَا مَوْلَایَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ أَلْصَقَ خَدَّهُ الْأَیْسَرَ بِالْأَرْضِ فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ ارْحَمْ مَنْ أَسَاءَ وَ اقْتَرَفَ وَ اسْتَکَانَ وَ اعْتَرَفَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ.ــــــ محمّد بن سلیمان از پدرش از نقل کرده که گفته است: در خدمت آن حضرت به سوى یکى از املاک او بیرون رفتم، آن بزرگوار براى اداى نماز ظهر به پا خاست، چون از آن فارغ شد سر به سجده گذاشت و شنیدم با آوازى سوزناک در حالى که گریه گلویش را گرفته بود مى‏گفت: پروردگارا، با زبانم نافرمانى‏ات نمودم، به عزّتت سوگند، اگر خواسته بودى مسلّما لالم نموده بودى، با دیده‏ام معصیت تو را نمودم، به عزّتت سوگند، اگر خواسته بودى بى‏گمان نابینایم فرموده بودى، با گوشم نافرمانى تو را نمودم، به سربلندى‏ات سوگند، اگر مشیّتت تعلّق گرفته بود حتما ناشنوایم نموده بودى، با دستم معصیت تو را نمودم، به سرافرازى‏ات سوگند، اگر خواسته بودى مسلّما دست مرا شل و خشک فرموده بودى، با پایم معصیت نمودم، به عزّتت سوگند اگر خواسته بودى آن را قطع [و یا به بیمارى جذام گرفتارم‏] نموده بودى، با عورتم معصیت تو را نمودم، به عزّتت سوگند، اگر مى‏خواستى مسلّما نازایم مى‏فرمودى، با تمام اعضا و جوارحم که به من ارزانى داشتى گناه تو را نمودم، و هیچ کدام از اینها عکس العمل مناسب تو نبود. گفته است سپس شمردم هزار بار گفت:العفو، العفو، پس از آن گونه راست را بر زمین گذاشت و شنیدم که با آوازى حزن‏انگیز مى‏گفت: با گناه خود به سوى تو بازگشتم، بد کردم، و به خودم ستم کردم، مرا بیامرز که کسى غیر از تو گناهان را نمى‏آمرزد، اى آقاى من، و این را سه بار تکرار فرمود، سپس گونه چپ را بر زمین چسبانید و شنیدم مى‏گفت: ببخشاى کسى را که بدى و گناه کرده، و زارى و اعتراف مى‏کند، و این را سه بار تکرار کرد، سپس سر از سجده برداشت.»(الکافی ج3 ص326)

توضیح:

گناه هر کسی مناسب حال اوست؛ به تعبیر شیخ اجلّ، سعدی شیرازی: « عاصیان از گناه توبه کنند ــ عارفان از عبادت استغفار.» عارف اگر یک دم عبادت خود را ببیند، آن را شرک بداند. بلکه عارفان هم درجات دارند. عدّه ای از شهود انوار ملکوتی استغفار کرده و گویند: «انّی لا احبّ الآفلین». عدّه از مشاهده ی جبروت استغفار کنند. عدّه ای مشاهده ی کثرت صفات را شرک یابند؛ عدّه ای اصل شهود صفات را در شرک به ذات یابند؛ عدّه ای استقرار در مقام توحید واحدی را شرک دانند. تا انسان به حضرت احدیّت نرسیده و فانی در مقام احدیّت نشده، و به تعبیر عرفا، تا فانی از فناء نشده، همچنان مشرک بوده مصداق این آیه است که :

«وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ»(یوسف:106)

امّا حضرت انسان کامل، دائماً در مقام احدیّت ساکن است و از هر گونه شرکی منزّه می باشد؛ لکن از آن جهت که حجّت خدا و رسول اوست به سوی خلائق، لذا به حکم وظیفه، از مقام احدیّت تنزّل کرده به مقام واحدیّت و گاه پایین تر از آن نزول اجلال می کند تا کثرت را مشاهده نموده، پیام حضرت احدیّت را به کثرات، برساند. آنگاه به سوی مقام احدیّت خویش، توبه (بازگشت) می کند.

انسان کامل، در ذات خویش، منزّه از داشتن دست و پا و گوش و ... است. او در مقام تنزّل است که دارای این کثرات می شود؛ و این کثرت را معصیت می داند. بلکه فراتر از آن، همین که خود را می بیند، خود را عاصی می داند. به تعبیر عرفا : « وجودک ذنبٌ لایقاس بها الذنب. ــ وجود تو خودش گناهی است که هیچ گناهی با آن برابری نمی کند.» اینکه غیر خدا را ببینی، خود گناهی است بزرگ. امّا نه گناه شرعی، بلکه گناه است نزد اهل ادب مع الله.

همین که معصوم، دهان باز می کند برای قرائت قرآن، آن را گناه می شمارد؛ چون لازمه ی این کار، سه گانه بینی است؛ خدایی هست، بنده ای دارد و کلامی دارد که بنده آن کلام را می خواند. لذا، رسول خدا(ص) توبه می نمود از رسالتش، و امام، توبه می کند از امامتش.

پس استغفار و توبه ، داراى مراتب و درجاتى متناسب با عاملان آن است. توبه ی گنهکاران، از گناه، و توبه ی اهل اُنس با عبادت، از ترک مستحبّ، و توبه ی اهل انس با معبود ، از غفلت آنی از یاد خداست. امّا توبه و استغفار اولیاى الهى و معصومان، نه از گناه شرعی است و نه از غفلت آنی از خدا ، بلکه از این است که بی اذن خاصّ خدا توجّه به وسائط فیض داشته باشند ؛ لذا حضرت یوسف (ع) وقتی بدون فرمان خاصّ خدا ، کسی را واسطه قرار داد تا بی گناهی خود را به گوش حاکم مصر برساند خود را گناهکار محسوب داشت و با تضرّع دست به توبه برداشت ؛ در حالی که این کار، گناه شرعی نیست و چه بسا برای افراد عادی، واجب شرعی باشد؛ امّا با شأن حضرت یوسف سازگار نبود. امّا برای چهارده معصوم(ع) توبه و استغفار از هیچکدام این امور معنی ندارد ؛ شأن این بزرگواران برتر از آن است که بی اذن خاصّ خدا دست به کاری بزنند. استغفار این خلفای تامّ الهی از توجّه به کثرت خلقی در مقام انجام وظیفه ی تبلیغ دین است.

اما در خصوص روایت مگر نفرمودند:

«أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِی وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَیْنُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا یَدُ اللَّه»

اگر دستش دست خداست، چگونه با دست خدا خلاف حکم خدا را مرتکب می شود؟ چگونه با چشم خدا معصیت خدا را می کند؟

امام وقتی کثرت بین می شود؛ البته کثرت در عین وحدت، خود خداست که چشمش را کثرت بین و گوشش را کثرت شنو و زبانش را کثرت گو و دستش را کثرت کار و پایش را کثرت رو و فرجش را کثرت ساز می کند. لذا فرمود: اگر تو خود می خواستی، چشمم را کور و زبانم را لال و گوشم را کر و پایم را شل و فرجم را عقیم می کردی.

تمام این سخنان را آن حضرت در سجده ی نخست می گویند که مقام فناء است؛ که مقام کثرت در وحدت و و وحدت در کثرت است. آنگاه خدّین را بر زمین می نهند، عود مراتب است به سمت احدیّت؛ و سجده ی دوم، فناء از فناء و مقام احدیّت است.

ج- عباراتی از دعای عرفه:

1- «اللَّهُمَّ اکْشِفْ کُرْبَتِی وَ اسْتُرْ عَوْرَتِی وَ اغْفِرْ لِی خَطِیئَتِی وَ اخْسَأْ شَیْطَانِی»

توضیح:

امّا شیطان معصوم.

هر فردی از نوع انسان، بدنی دارد و روحی و قوایی چون عقل و خیال و وهم و اراده و سمع (شنوایی) و بصر (بینایی) و ... .

امّا انسان کامل را دو بدن است و دو خیال است و دو عقل است و دو روح؛ بدنی جزئی و بدنی کلّی، خیالی متّصل و خیالی منفصل، عقلی متّصل و عقلی منفصل؛ روحی جزئی و روحی کلّی. بدن کلّی اش کلّ عالم مادّه است، لذا شقّ القمر برای او، مثل باز نمودن دو لب است برای ما. خیال کلّی اش، کلّ عالم مثال است. عقل کلّی اش، کلّ عالم عقول و در رأس آنها، عقل اوّل است. و روح کلّی اش، همان روح القدس است که اعظم از جبرئیل(ع) می باشد؛ که حکما آن را وجود منبسط، و عرفا آن را حقیقت محمّدیّه خوانند؛ چرا که فرمود: «اوّل ما خلق الله، روحی.»

در افراد عادی بشر، تمام قوای وجودی، مطیع صاحب خویش و ساجد در برابر اویند جز یک قوّه که همان نفس امّاره است. لذا نفس امّاره ی هر کسی، شیطان شخصی خود اوست. تمام موجودات عالم نیز شئونات وجودی انسان کاملند که همگی در برابر او ساجدند جز یکی که همان شیطان است. لذا او بر خلیفة الله سجده نکرد؛ و خداوند متعال او را راند؛ و اخساء یعنی بران. البته بهترین معادل فارسی اش «چخّه» است؛ برای راندن سگ می گویند: «چخّه». خود شیطان هم اعتراف نموده که تسلّطی بر مخلَصین ندارد. و امام(ع) استمرار همین عدم سلطه را می خواهد. البته چون دعا را برای دیگران هم تعلیم می کند، کلمات را چنان چینش نموده که هر کسی آن را خواند، مناسب حال خود، معنایی درست از آن، به چنگ آورد.

2- « وَ عَظُمَتْ [عِنْدِی‏] خَطِیئَتِی فَلَمْ یَفْضَحْنِی وَ رَآنِی عَلَى الْمَعَاصِی فَلَمْ یَخْذُلْنِی [فَلَمْ یُخْزِنِی‏]»

توضیح:

پاسخش گذشت. هر چه مقام بالاتر رود، شخص خود را گناهکارتر می بیند تا آنجا که به فناء از فناء برسد و جز خدا هیچ نبیند. چنین کسی وقتی از جانب خدا ارسال شد، با اینکه مأمور است ولی باز خود را گناهکار می داند و آرزوی بازگشت به همان فنای از فنا را دارد. بلاتشبیه، چنین کسی آن عاشق واصل را می ماند که معشوقه اش او را برای خرید، به بازار فرستاده است. چنین عاشقی، به اقتضای عاشقی، گوش به فرمان معشوقه ی خویش است؛ ولی در آن مدّت که از معشوقه اش دور است، دائماً دوست دارد که به نزد معشوقه اش باز گردد؛ و حتّی گاه خوفناک می شود که نکند معشوق از او دلزده شده که او را به بهانه ی خرید، از خود دور کرده است.

3- «ثُمَّ أَنَا یَا إِلَهِی الْمُعْتَرِفُ بِذُنُوبِی فَاغْفِرْهَا لِی أَنَا الَّذِی أَخْطَأْتُ أَنَا الَّذِی أَغْفَلْتُ أَنَا الَّذِی جَهِلْتُ أَنَا الَّذِی هَمَمْتُ أَنَا الَّذِی سَهَوْتُ أَنَا الَّذِی اعْتَمَدْتُ أَنَا الَّذِی تَعَمَّدْتُ أَنَا الَّذِی وَعَدْتُ أَنَا الَّذِی أَخْلَفْتُ أَنَا الَّذِی نَکَثْتُ‏ أَنَا الَّذِی أَقْرَرْتُ»

توضیح:

الف: غفلت، مراتب دارد. هر گونه تنزّل از مقام قرب، مرتبه ای از غفلت است. تنزّل از مقام احدیّت به مقام واحدیّت نیز مرتبه ای از غفلت است، اگر چه شخص به اذن الهی تنزّل کند.

معصوم، هم در مقام احدیّت، هم در مقام واحدیّت، با علم خدا متّحد است؛ لکن این کجا و آن کجا؟ لذا وقتی معصوم از احدیّت خویش تنزّل نمود، خود را جاهل می یابد. او در مقام احدیّت، حتّی به حرف هفتاد سوم از حروف اسم اعظم نیز واقف است؛ لکن در آن مقام، خودی ندارد که ادّعای عالمیّت کند؛ امّا در مقام واحدیّت، فقط به هفتاد و دو حرف عالم است؛ لذا به یک حرف، جاهل است.

ب: سهو از مقام احدیّت.

ج: عاشق، تمام وجودش این وعده است که: «معشوقا! آنی از تو جدا نخواهم شد.» این شرط عاشقی است؛ و عاشق باید چنین وعده کند، و الّا عاشق نیست. امّا وقتی خود معشوق، او را امر نمود به فراق و او را ارسال نمود برای رسالتی، او بیچاره و مضطرّ است؛ و چاره ای جز خلف وعده ندارد؛ لکن در مقام دلال و التماس و ادب عاشقانه، معشوق را متذکر وعده ی خویش می کند تا بگوید که: «دردم از یار است و درمان نیز هم.» درد من این است که عهد عاشقی را شکسته و از تو دور شده ام، لکن آن کسی هم که مرا از تو دور کرده نیز خود تو هستی. پس لطفی کن و درخواست مرا برای توبه (بازگشت به مقام وصلت) بپذیر!

د: عاشق در مقام فناء از فناء، پیمان بسته که آنی از معشوق خویش جدا نشود؛ لکن چون خود معشوق فرمان شکستن پیمان داده، ناچار است پیمان را بشکند؛ و سخت اندوهگین است که پیمان را شکسته است، در عین اینکه سخت خشنود است که گوش به فرمان معشوق است. کدام موجود است که این همه زجر کشیده باشد؟ حقّا که « عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد.» انسان کامل، بیچاره ترین موجود عالم است؛ یعنی اوج اضطرار برای اوست؛ لذا مصداق اتمّ این آیه ی شریفه است که:

«أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلیلاً ما تَذَکَّرُون.»

لذا علی(ع) فرمودند:

« ... انت الْمُجِیبُ وَ أَنَا الْمُضْطَرُّ» و « عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ نَزَلَتْ فِی الْقَائِمِ (ع)؛ هُوَ وَ اللَّهِ الْمُضْطَرُّ إِذَا صَلَّى فِی الْمَقَامِ رَکْعَتَیْنِ وَ دَعَا اللَّهَ فَأَجَابَهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُهُ خَلِیفَةً فِی الْأَرْض.»

4- «إِلَهِی أَمَرْتَنِی فَعَصَیْتُکَ وَ نَهَیْتَنِی فَارْتَکَبْتُ نَهْیَکَ فَأَصْبَحْتُ لَا ذَا بَرَاءَةٍ فَأَعْتَذِرَ وَ لَا ذَا قُوَّةٍ فَأَنْتَصِرَ فَبِأَیِّ شَیْ‏ءٍ أَسْتَقِیلُکَ یَا مَوْلَایَ أَ بِسَمْعِی أَمْ بِبَصَرِی أَمْ بِلِسَانِی أَمْ بِیَدِی أَمْ بِرِجْلِی أَ لَیْسَ کُلُّهَا نِعَمُکَ عِنْدِی وَ بِکُلِّهَا عَصَیْتُکَ یَا مَوْلَایَ فَلَکَ الْحُجَّةُ وَ السَّبِیلُ عَلَیَّ»

توضیح:

قبل از خلقت آدم(ع) به ملائک خبر داد که من، خلیفه ای در زمین قرار می دهم. دقّت کنید! فرمود در زمین، و نفرمود در بهشت. آنگاه او را در بهشت قرار داد و امر نمود به اطاعت خویش و نهی نمود از نزدیک شدن به آن درخت؛ در حالی که اگر از آن درخت نمی خورد، به زمین هبوط نمی کرد.

خدای تعالی هم او را امر نموده که نخور تا هبوط نکنی، هم مقدّر نموده که بخورد و هبوط کند. و در روایت است که آن درخت، درخت علم اهل بیت(ع) بود؛ و آدم نهی شده بود از اینکه آن را آرزو کند.

با تک تک ماها نیز چنین کرده است. از یک سو ما را نهی نموده از اینکه مقام اهل بیت(ع) را آرزو کنیم و از آن سو ما را کمال دوست آفریده است؛ لذا مؤمنی نیست که آرزومند مقام اهل بیت(ع) نباشد. لذا نباید این آرزو را علنی نمود؛ چون در این صورت، شکل اعتراض به خود می گیرد.

امّا در مورد اهل بیت(ع).

امر شده اند که خود را بشری عادی نشان دهند، امّا هر چه می کنند نمی شود؛ و آن عشق بیکرانی که به خدا دارند، از سخنان و حرکات و سکناتشان هویدا می شود.

فرمودند: «إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ قَدْ عَصَیْتُکَ وَ کَیْفَ لَا أَدْعُوکَ وَ قَدْ عَرَفْتُ حُبَّکَ فِی قَلْبِی‏»

یعنی چگونه تو را با آن کیفیّتی که توانش را دارم بخوانم در حالی که گفته ای مثل افراد عادی باشم، ولی من نتوانسته ام مثل آنها تو را بخوانم. یعنی خجالت می کشم از تو که نتوانسته ام امر تو را مبنی بر مثل مردم عادی بودن، اطاعت کنم؛ و روی خواندن تو را ندارم؛ ولی از سوی دیگر، من هم عذر دارم؛ آخَر چگونه می توانم تو را آن گونه که از من ساخته است نخوانم در حالی که تو محبّت خود را قلب من جای داده ای؟!! یعنی ای خدای من! تمام وجود من، فریاد یا خدا سر می دهد، و آنگاه تو امر نموده ای که این فریاد را علنی نکنم؛ و من هر چه می کنم، نمی توانم این فرمان تو را تمام و کمال اجرا کنم.

از آن سو خدا نهی می کند ایشان را از دلسوزی بیش از اندازه در حقّ مردم؛ به سبب آنکه آن مردم، لیاقت این همه دلسوزی را ندارند؛ امّا اهل بیت(ع) نمی توانند دلسوزی نکنند. چون همان گونه که در خود خدا، رحمتش غالب بر غضبش می باشد، در اهل بیت(ع) مظهریّت برای اسماء رحیمیّه، غالب است. لذا هر اندازه هم می خواهند خودداری کنند از لطف بیش از لیاقت مردمان، باز هم نمی شود. امام حسین(ع) را ببینید، علیّ اصغرش را می آورد تا از آن امّت فاجر، شفاعت کند. نمی آورد که آبش دهند؛ بلکه می آورد که شاید دلشان بلزرد و منقلب شوند. حضرتش اگر اراده می کرد، کویر خشک دریا می شد؛ امّا نمی خواهد چنین کند؛ آن سان که جدّش دعا می نمود که خدایا! بر قوم من رحم که اینها در ستیز با من، جاهلند.

فرمود:

«فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً ـــ گویى مى‏خواهى بخاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاک کنى اگر به این گفتار ایمان نیاورند.» و فرمود: « لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلاَّ یَکُونُوا مُؤْمِنینَ ــــ گویى مى‏خواهى جان خود را از شدّت اندوه از دست دهى بخاطر اینکه آنها ایمان نمى‏آورند.»

و فرمود:

« ... فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ بِما یَصْنَعُون‏ ــــ پس جانت به خاطر شدّت تأسف بر آنان از دست نرود؛ خداوند به آنچه انجام مى‏دهند داناست.»

رسول خدا(ص) چنین می کرد در حالی که فرمود:

«إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْکَ الْبَلاغُ ـــ اگر سرپیچى کردند؛ بر تو، تنها ابلاغ(رسالت) است و بس.»

امّا آن رسول رحمت و اهل بیتش، نمی توانستند رحمت و رأفت خود را آشکار نسازند. چون وقتی آن را نهان می نمودند، از شدّت غلیان رحمت، حالتی بر ایشان عارض می شد که بدنشان تاب تحمّلش را نداشت. بلاتشبیه مثل آن است که جلوی چشم مادری، فرزندش را سر ببرند و به بگویند که نگاه بکن و بخند! انبیاء، اگر مأمور می شدند با دست خودشان سر فرزندشان را ببرند، به راحتی این کار را می کردند، امّا دیدن گمراهی مردم، برایشان قابل تحمّل نبود.

اولیای الهی، با مسائلی مواجهند که عقول متعارف از فهمش عاجزند؛ و چه بسا اگر گفته شوند، عقول ضعیفه از پذیرش آن رم می کنند.

البته توجّه شود که این امر و نهی ها، امر و نهی تشریعی نیستند؛ بلکه کشاکش جلال و جمالند که در قالب امر و نهی ظاهر می شوند. سالک با گرفتار شدن در این کشاکش است که ساخته می شود؛ و عارف واصل، برای دستگیری از سالکان، چاره ای جز تن دادن به این کشاکش ندارد.

عرفا از این کشاکش، تعبیر می کنند به «زلف»؛ که از یک سو زیبایی یار است ولی از سوی دیگر، حجاب رخ یار است. اگر نباشد، یار، زیبا نیست، و اگر باشد، گهگاه بر رخ یار افتاده نمی گذارد رخ یار دیده شود. لذا عارف بیچاره می ماند در حیرانی می ماند. « در نهان خانه ی عشرت، صنمی خوش دارم ــ کز سر زلف و رخش نعـل در آتش دارم.» آری کسی که گرفتار معامله ی زلف و رخ معشوق است، وضعش همین است. « ای که با زلف و رخ یـار گـذاری داری ــ فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری.» گاه چنان مست رخ می شوی که شب تار همچون صبح بهاری می شود، و گاه چنان در دام زلف می افتی که روز روشن، برایت شب تار می گردد. « چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیـدم ــ شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید.» و فرمود:« سواد زلف تـو جاعلُ الظلمات ــ بیاض روی ماه تو فالق الاصباح.» وقتی مثل آن عاشق شنگول، مترصّد فرصتی تا بادی بر آید و زلف یار را کناری اندازد تا رخش هویدا گرد، خود را بین هدایت و گمراهی، سرگردان می یابی؛ گاه هدایت می شوی به رخ یار و گاه گرفتار ظلمت زلف مشکین یار می شوی. « گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد ــ گفتا اگر بدانی هـم اوت رهبر آیـد.»؛ « کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل ـــ در رهش مشعلی از چهـره برافروخته بود.». خلاصه آنکه کار هر کس نیست تحمّل این کشاکش جلال و جمال؛ « خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی است ـــ که زیر سلسله رفتـن طریق عیّاری است.» آنکه محرم این اسرار نیست، اگر در این وادی افتد، از غیرت عشق، شقّه شقّه می شود؛ « تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است ــــ دل سودا زده از غصّه دو نیم افتاده است.»

پس ای عزیز! اگر کسب اهلیّت نکرده ای، همچنان بر طریق عوامی خویش باش و وارد مسائلی نشو که آسمان و زمین از تحمّلش عاجزند. « در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا ـــ سرها بریده بینی بی‌جـرم و بی‌جنایـت.» حدّ اقلّش باید حرّ باشی؛ باید اسماعیل خو باشی و از سر نیندیشی.

خلاصه آنکه اهل بیت(ع) از یک سو، از نبوّت و رسالت و امامت استغفار می کنند. و از سوی دیگر از جانب شئوناتشان ـ جمیع خلائق ـ استغفار می کنند. یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، یا ارحم الراحمین، فتقبّل شفاعتهم فی امّتهم و ارفع درجتهم. و بار الها! به حقّ اولیایت ببخش ما را که مقیمان درگهت به خاطر ما زحمت تنزّل یافتند و عیششان منقّص و قلبشان مکدّر شد. پسر گناه می کند و نوح عذر تقصیر می طلبد. فرعون سر به عصیان بر می دارد و موسی استغفار می کند. امّت گناه می کنند و رسول خدا، شب به استغاثه می آید. اهل کوفه تمرّد می کند و علی به درگاهت ناله می کند. بار الها ببخش ما را به آن خون دلها که امام عصر ـ روحی فداه ـ از دست ما خورده است. ما را به راه آر و او را به بارگاه؛ و ما را نگه دار که او از بارگاه به درگاه نیاید برای به راه آوردن ما. خداوندا اگر هیچ گناهی نداشتیم جز اینکه به خاطر ما آن نور از نورخانه برون شد، سزا بود که تا ابدیّت استغفار کنیم؛ حال آنکه گناهانمان از حدّ شمارش بیرون است.

اگر بنده تو را با خویش نبیند کافر است؛ و اگر خویش را با تو ببیند کفرٌ علی کفر است. بنده آن است که با تو خویش نبیند؛ و جز تو هیچ نبیند.

نظرات  (۲)

سلام
وبلاگ پر محتوایی دارید
یه روز یه ترکه میره جنگ میشه فرمانده داداشش شهید میشه!
با بیسیم بهش میگن لااقل جنازه داداشتو برگردون عقب!
میگه اینا همشون داداشای من هستن ، کدومشونو بیارم ؟

( به یاد حمید و مهدی باکری )من تو ضمینه خنده ی حلال مطلب مینویسم
مشتاق تبادل لینک و لوگو هستم:)
اگر موافق بودید من و با عنوان "خـــنده ی حـــلال:)" لینک کنید و همراه با کد لوگوتون خبرم کنید تا به چه عنوانی لینکتون کنم

 کد لوگو ما:

<center><a target="_blank" href="http://funny.blog.ir/" ><img alt="خـــنده ی حـــلال :)" src="http://8pic.ir/images/8vio2f187xnahdywop.gif" width="180" height="141" border="0px"></a></center>

۱۹ مهر ۹۳ ، ۲۰:۴۰ مرکز توزیع شارژ ارزان
من بعد هرنماز حداقل یک بار امن یجیب رو میگفتم
بعد به ذهنم افتاد که شاید معنی دقیقش رو هم بدونم بد نیست.
این بود که به وبلاگ مفید شما اومدم؛
از وبلاگ خوبتون سپاسگزارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی